الشيخ عباس القمي ( مترجم : علامه شعرانى )

93

نفس المهموم ( دمع السجوم ) ( فارسي )

بر بامها بر آمدند و سنگ باريدن گرفتند و آتش در دسته‌هاى نى زدند و از بامها بر او انداختند . مسلم چون چنين ديد گفت : اين همه شور براى كشتن پسر عقيل است اى نفس سوى مرگ كه چاره‌اى از آن نيست بيرون رو پس با شمشير آخته به كوچه آمد و با آنها كارزار كرد . ( 1 ) مسعودى گفت : ميان او و بكير بن حمران احمرى دو ضربت ردّ و بدل شد بكير دهان مسلم را به شمشير زد و لب بالاى او را ببريد و به لب زيرين رسيد و مسلم ضربتى منكر بر سر او بزد و ضربتى ديگر بر شانه كه آن را بشكافت و نزديك بود به اندرون شكم او رسد و اين رجز بگفت : اقسم لا اقتل الّا حرّا * و ان رأيت الموت شيئا مرّا كلّ امرئ يوما ملاق شرّا * اخاف ان أكذب أو اغرّا محمد اشعث پيش آمد و گفت : با تو دروغ نگويند و فريبت ندهند و وى را امان داد مسلم تسليم آنان شد او را بر استرى نشانيدند نزد ابن زياد بردند و ابن اشعث آن هنگام كه او را امان داد تيغ و سلاح از او بستد . و شاعر در اين باره در هجو ابن اشعث گويد : و تركت عمّك ان تقاتل دونه * و سلبت اسيافا له و دروعا مؤلف در حاشيه گفته است : اين شاعر عبد اللّه بن زبير اسدى است و ابيات اين است : أ تركت مسلم لا تقاتل دونه * حذر المنيّة ان تكون صريعا و قتلت وافد اهل بيت محمّد * فشلا و لو لا أنت كان منيعا لو كنت من اسد عرفت مكانه * و رجوت احمد في المعاد شفيعا و تركت عمّك . . . ( 2 ) و اين بيت اشاره به واقعه حجر بن عديّ است كه ذكر آن بيايد محمد بن شهر آشوب گفت : عبيد الله عمرو بن حارث مخزومى و محمد بن اشعث را با هفتاد مرد بفرستاد تا گرد آن خانه بگرفتند و مسلم بر ايشان حمله كرد و مىگفت : هو الموت فاصنع و يك ما انت صانع * فانت لكأس الموت لا شكّ جارع فصبرا لامر اللّه جلّ جلاله * فحكم قضاء اللّه في الخلق واقع پس از آنها چهل و يك نفر بكشت . محمد بن ابى طالب گويد : چون مسلم از ايشان گروه بسيار به قتل رسانيد و خبر به عبيد الله رسيد كسى نزد محمد فرستاد پيغام داد كه ما تو را سوى يك تن فرستاديم تا او را بياورى