الشيخ عباس القمي ( مترجم : علامه شعرانى )
91
نفس المهموم ( دمع السجوم ) ( فارسي )
اشعث بن قيس را و او را آزاد كرده بود و اسيد حضرمى به نكاح خود در آورده و پسرى زاده بود نامش بلال و اين پسر از خانه بيرون رفته بود با مردم و زن ايستاده چشم به راه او داشت مسلم بر زن سلام كرد او جواب سلام داد و گفت : يا أمة اللّه مرا آب ده . زن او را آب داد مسلم آب نوشيد و بنشست زن به درون رفت و ظرف آب ببرد باز بيرون آمد و گفت : اى بندهء خدا آب ننوشيدى ؟ گفت : چرا . گفت : پس نزد اهل خود رو ، مسلم خاموش بماند زن سخن اعاده كرد باز مسلم خاموش بود زن بار سيم گفت : سبحان اللّه اى بندهء خدا برخيز خدا تو را عافيت دهد و نزد اهل خود رو كه شايسته نيست تو را بر در سراى من نشينى و اين كار را بر تو حلال نمىكنم . ( 1 ) مسلم ( ره ) برخاست و گفت : يا امة اللّه مرا در اين شهر خانه و عشيرتى نيست آيا مىتوانى كار نيكى كنى و اجرى ببرى شايد من تو را بعد از اين پاداشى دهم . گفت : اى بندهء خدا چكنم ؟ گفت : من مسلم بن عقيلم اين قوم به من دروغ گفتند و مرا فريب دادند و از مأمن خود بيرون آوردند . زن گفت : تو مسلم بن عقيلى ؟ گفت : آرى . گفت : درآى پس مسلم به سراى در آمد در خانه يعنى اطاقى غير اطاق آن زن و زن فرشى براى او گسترد و خوراك شام بر او عرضه كرد مسلم طعام نخواست اما پسر زن زود بيامد مادر را ديد بسيار در آن خانه رفت و آمد مىكند او را گفت : در اين اطاق چه كار دارى و هر چه پرسيد زن او را خبر نداد پسر الحاح كرد زن خبر بگفت و گفت : اين راز پوشيده دار و او را سوگندها داد پسر خاموش شد . ( 2 ) اما ابن زياد چون بانگ و فرياد نشنيد ياران خود را گفت : بنگريد تا كسى مانده است . نگريستند كسى را نديدند ابن زياد به مسجد آمد پيش از نماز عشا و ياران خويش را بر گرد منبر بنشانيد و فرمود تا ندا در دادند بيزارم از آن عسس و كدخدا و رئيس و لشكرى كه نماز عشا در بيرون مسجد بگزارد پس مسجد پر شد و ابن زياد با آنها نماز عشا بگزارد آنگاه برخاست و سپاس خداى كرد و گفت : امّا بعد مسلم بن عقيل ( ابن زياد بىخرد و نادان كلامى در وصف مسلم گفت كه در خور خود او بود و در ترجمه ذكر آن نكرديم رعايت ادب را ) مخالفت كرد و جدايى افكند از پناه ما بيرون رفته است و بيزاريم از كسى كه مسلم را در خانهء او بيابيم و هر كس او را براى ما بياورد به مقدار ديهء مسلم ( يعنى هزار دينار ) به او جائزه دهيم . باز مردم را امر كرد به فرمانبردارى ، و حصين بن نمير را گفت سر كوچهها را بگيرد و خانهها را جستجو كند و اين حصين رئيس عسس يعنى پليس بود و از طايفهء بنى تميم . ابو الفرج گويد : بلال فرزند آن پير زال كه مسلم را منزل داده بود بامداد برخاست و نزد عبد الرّحمن بن محمّد اشعث رفت و خبر مسلم با او بگفت كه نزد مادرش پنهان شده است و عبد الرّحمن نزد