الشيخ عباس القمي ( مترجم : علامه شعرانى )

90

نفس المهموم ( دمع السجوم ) ( فارسي )

گفت : پيش روى من رو و براى مسلم بن عوسجه اسدى بر جماعت بنى اسد و مذحج و براى عباس بن جعده جدلى بر ربع مدينه و به جانب قصر روى آورد چون ابن زياد را اين خبر برسيد در قصر تحصّن جست و در ببست مسلم گرد قصر بگرفت و مسجد و بازار از مردم پر شد و پيوسته تا شب جمع گرديدند و كار بر عبيد الله تنگ شد كه با او بيش از سى تن شرطى و بيست تن از اشراف و خانواده و موالى او كس نبود و اشراف مردم از آن در قصر كه به طرف دار الرّوميّين بود نزد ابن زياد مىآمدند و به او مىپيوستند و مردم ابن زياد و پدرش را دشنام مىدادند پس ابن زياد كثير بن شهاب حارثى را بخواند و امر كرد با هر كس فرمانبردار اوست از قبيله مذحج بروند و مردم را از يارى مسلم بن عقيل بازدارند و آنان را تخويف كنند و هم محمد اشعث را گفت با هر كس از كنده و حضرموت كه مطيع اوست رايتى نصب كند كه هر كس زير آن رايت آمد در امان باشد . ( 1 ) و همچنين قعقاع بن شور ذهلى و شبث بن ربعى تميمى و حجار بن ابجر عجلى و شمر بن ذى الجوشن ضبابى را با رايتى بفرستاد و اعيان را نزد خود نگاهداشت تا بدانها استيناس جويد كه با او اندك كس مانده بود و آن گروه رفتند و مردم را از يارى مسلم - رضى اللّه عنه - بازمىداشتند و عبيد الله اشرافى را كه با او بودند امر كرد تا از بالاى قصر بر مردم مشرف شوند و اهل طاعت را به آرزوها فريب دهند و اهل معصيت را تخويف كنند و آنها چنين كردند و مردم چون گفتار رؤسا را شنيدند بپراكندند چنان كه زن نزديك پسر و برادر خود مىآمد و مىگفت بازگرد مردم ديگر كه هستند كفايت مىكنند و مرد مىآمد . و همچنين مىكرد و مردم پراكنده شدند تا مسلم ( رض ) در مسجد با سى نفر بماند چون چنين ديد بيرون آمد و روى به ابواب كنده آورد ( ارشاد ) پس به ابواب كنده رسيد و با او ده تن بود و از آن باب بيرون آمد كس نماند و به اين سوى و آن سوى نظر انداخت كسى نديد كه وى را راهنمايى كند و خانه‌اش را نشان دهد و اگر به دشمنى دچار گردد وى را در دفع او اعانت نمايد پس سرگردان در كوچه‌هاى كوفه مىرفت ( ارشاد ) نمىدانست كجا مىرود تا از خانه‌هاى بنى جبله از كنده بيرون شد و بازرفت تا به در سراى زنى كه او را طوعه مىگفتند رسيد و اين زن امّ ولدى بود نوفل با مسلم خروج كرده بودند مختار با رايتى سبز و عبد اللّه با علم سرخ و مختار بيامد و علم خود را بر در سراى عمرو بن حريث فرو كوفت و گفت : من بيرون آمدم تا عمرو بن حريث را سنگرى باشم و ابن اشعث و قعقاع بن شور و شبث بن ربعى با مسلم كارزار كردند كارزارى سخت و شبث مىگفت : تا شب منتظر باشيد خودشان پراكنده مىشوند قعقاع با او گفت : راه گريز را بر مردم بسته‌اى پس كناره كن تا مردم فرار كنند و عبيد الله به طلب مختار و عبد اللّه فرستاد و براى دستگيرى آنها دستمزدى معيّن كرد پس آنان را آوردند و او به حبس آنها فرمود . و هم طبرى گويد : مسلم را جراحتى سنگين رسيد و چند تن از ياران او كشته شدند و فرار كردند پس مسلم بيرون آمد و داخل يكى از خانه‌هاى كنده شد .