الشيخ عباس القمي ( مترجم : علامه شعرانى )

89

نفس المهموم ( دمع السجوم ) ( فارسي )

حجّاج را خبر رسيد كه هانى را كشتند پس با مذحج بيامد و گرداگرد قصر را بگرفتند و بانگ زد من عمرو بن حجّاجم و اينها سواران مذحج و بزرگان آنها از طاعت بيرون نرفته و از جماعت جدا نشده‌ايم شريح قاضى آنجا بود عبيد الله گفت : برو و صاحب اينها را يعنى هانى را ببين و نزد آنها رو و بگوى زنده است ، شريح نزد هانى رفت هانى با او گفت : اى مسلمانان مگر عشيرهء من هلاك شدند دينداران كجايند يارى كنندگان چه شدند آيا دشمن و دشمن زادهء ايشان مرا اينطور تخويف كند ؟ آنگاه ضجه‌اى بشنيد و گفت : اى شريح گمان دارم اينها آواز مذحج است و مسلمانان و پيروان منند اگر ده تن از ايشان اينجا آيند مرا برهانند پس شريح بيرون آمد و با وى جاسوسى بود كه ابن زياد فرستاده بود شريح گويد اگر اين جاسوس نبود سخن هانى را به آنها تبليغ مىكردم و چون شريح بيرون آمد گفت : صاحب شما را ديدم زنده بود و كشته نشده است عمرو به ياران گفت : اكنون كه كشته نشده است الحمد للّه . ( 1 ) و در روايت طبرى است كه چون شريح برهانى در آمد گفت : اى شريح مىبينى با من چه مىكنند ؟ شريح گفت : تو را زنده مىبينم ؟ هانى گفت : آيا با اين حالت كه مىبينى من زنده‌ام قوم مرا آگاه كن كه اگر بازگردند مرا خواهند كشت پس شريح نزد عبيد الله آمد و گفت : او را زنده ديدم اما بر او نشان ستم و شكنجه تو پديدار بود . عبيد الله گفت : آيا چيز زشت و منكرى است كه والى رعيّت خود را عقوبت كند بيرون رو نزد اين قوم و آنها را آگاه كن پس بيرون آمد و عبيد الله آن مرد يعنى مهران را فرمود تا همراه شريح بيرون رفت شريح گفت : اين بانگ و فرياد چيست آن مرد زنده است و امير وى را عتابى كرده و آزرده است چنان كه جان او در خطر نيفتاده بازگرديد و جان خويش و جان صاحب خود را در معرض هلاك نياوريد آنها بازگشتند . ( 2 ) شيخ مفيد و غير او گفته‌اند : عبد اللّه بن حازم گفت : من رسول ابن عقيل ( رض ) بودم در قصر تا بنگرم بر هانى چه مىگذرد چون او را زدند و حبس كردند بر اسب خويش نشستم و زودتر از همه اهل خانه خبر به مسلم بن عقيل دادم و زنانى ديدم از قبيله مراد گرد هم فرياد مىزدند يا عبرتاه يا ثكلاه ! پس بر مسلم در آمدم و خبر بگفتم مرا فرمود تا بروم و در ميان ياران او بانگ بر آورم و آنها خانه‌ها را در گرداگرد او پر كرده بودند من فرياد زدم يا منصور امّت ! و اين شعار ايشان بود [ 1 ] پس اهل كوفه يكديگر را خبر كردند و نزد مسلم فراهم شدند ( كامل ) . پس مسلم براى عبد اللّه بن عزيز كندى رايت [ 2 ] بست و او را بر جماعت كنده امير ساخت و

--> [ 1 ] شعار كلمه‌اى است كه افراد لشكر ميان خود قرار دهند كه بگويند و شناخته شوند كه گوينده از سپاه ايشان است يا سپاه دشمن . [ 2 ] در تاريخ طبرى است كه هارون بن مسلم از على بن صالح از عيسى بن يزيد روايت كرد كه : مختار بن ابى عبيده و عبد اللّه بن حارث بن