الشيخ عباس القمي ( مترجم : علامه شعرانى )
83
نفس المهموم ( دمع السجوم ) ( فارسي )
كردند و خواست خروج كند هانى با او گفت شتاب مكن . ( 1 ) آنگاه ابن زياد مولاى خويش را كه ( معقل ) نام داشت بخواند و گفت : اين مال را بستان ( كامل ) و سه هزار درهم به دو داد و گفت : در طلب مسلم بن عقيل و ياران او شو و با آنان الفت بگير و اين مال را به آنان ده و بگوى كه تو از آنانى و از اخبار آنها با خبر شو . معقل چنان كرد و در مسجد نزد مسلم بن عوسجهء اسدى آمد و شنيده بود كه مردم مىگويند او به نام حسين عليه السّلام بيعت مىستاند و مسلم نماز مىگزارد و چون از نماز فارغ شد گفت : اى بندهء خدا من مردى از اهل شامم خداوند به دوستى اهل بيت بر من منّت نهاده است و اين سه هزار درهم است و خواهم آن را به حضور آن كس برم كه شنيدهام به كوفه آمده است و براى پسر دختر پيغمبر بيعت مىستاند و از چند كس شنيدم كه تو از امر اين خانواده آگاهى و نزد تو آمدم تا اين مال را بستانى و مرا نزد صاحب خود برى تا با او بيعت كنم و اگر خواهى پيش از رفتن به حضور او بيعت از من ستانى . مسلم گفت : از لقاى تو خرسندم كه مىخواهى به مطلوب خود برسى و خداوند به سبب تو اهل بيت پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم را يارى كند و ليكن ناخوش دارم كه مردم از اين كار پيش از تمام شدن آن آگاه شوند از ترس اين مرد ستمگر و سطوت او . پس بيعت از او بگرفت با پيمانهاى سخت و مغلّظ در مناصحت و كتمان و چند روز نزد او آمد و رفت تا او را نزد مسلم بن عقيل - رضى اللّه عنه - برد .