الشيخ عباس القمي ( مترجم : علامه شعرانى )
580
نفس المهموم ( دمع السجوم ) ( فارسي )
بساخت و گروهان را آماده كرد و سرداران لشكر را معين فرمود سفيان بن يزيد بن معقل ازدى را بر ميمنه و على بن مالك جشمى را بر ميسره گماشت و برادر مادرى خود عبد الرحمن بن عبد اللّه را اميرى سواران داد و سواران او اندك بودند و آنان را نزديك خود نگاه داشت و در ميمنه و قلب قرار داد و سردارى پيادگان را به طفيل بن لقيط داد و علم به مراحم بن مالك سپرد و چون سپيدهء صادق بدميد نماز صبح در تاريكى بگزاشت و بيرون آمد و صفها راست كرد و هر سردارى را به جاى خود فرستاد و ابراهيم خود پياده شد و پياده راه مىرفت و فرمان رفتن داد و مردم را تحريص مىكرد و نويد فيروزى مىداد و اندكى رفتند به تلّى بزرگ رسيدند مشرف بر سپاه ابن زياد و آنها هنوز از بستر خواب برنخاسته بودند . ( 1 ) پس عبد اللّه بن زهير سلولى را فرستاد تا از حال آنان آگاه گردد و خبر بياورد چون برگشت گفت : سخت بترسيدهاند و سست شده مردى را ديدم مىگفت : يا شيعة ابى تراب يا شيعة مختار الكذّاب . گفتم : ميان ما و شما چيزى بزرگتر از دشنام هست و ابراهيم اسب خواست و بر نشست و بر علمداران بگذشت و آنان را تحريص مىكرد و كارهاى زشت ابن زياد را بر مىشمرد و مىگفت : اين عبيد الله بن مرجانه است كشنده حسين بن على و پسر فاطمه - سلام اللّه عليهم - كه ميان او و دختران و زنان و پيروان او و ميان آب فرات مانع شد و نگذاشت از آن بنوشد و نگذاشت نزد پسر عمّش رود و با او صلح كند . . . ( 2 ) و لشكر ابن زياد پيش آمدند حصين بن نمير سكونى را بر ميمنه و عمير بن حباب سلمى را بر ميسره گماشته بود و شرحبيل بن ذى الكلاع حميرى را سردار سواره كرده بود و چون دو صف به يكديگر نزديك شدند حصين بن نمير با ميمنهء شاميان بر ميسرهء اهل عراق تاخت على بن مالك جشمى پاى فشرد و از جاى نرفت تا كشته شد و علم او را قرّة بن على برداشت او نيز با چند تن از دلاوران كشته شدند و ميسرهء لشكر ابراهيم شكسته شد و پاى بگريز نهادند پس علم آنها را عبد اللّه بن ورقا ابن جناده برادرزادهء حبشى ( به ضمّ حاء و سكون باء ) بن جناده برداشت و پيش گريختگان دويد و گفت : اى لشكر خدا سوى من آييد و اينك امير شما با عبيد الله در نبرد است بياييد سوى او بازگرديم بازگشتند ديدند ابراهيم سر برهنه ايستاده است و فرياد مىزند : اى لشكر خدا سوى من آييد من فرزند اشترم ، بهترين گريختگان آن است كه باز حمله كند و ليس مسيئا من اعتب . يعنى : آنكه بازگشت گناهكار نباشد . ( 3 ) پس ياران او بازگشتند و ميمنهء لشكر ابن اشتر بر ميسرهء لشكر عبيد الله تاختند به اميد آنكه عمير بن حباب مىگريزد . نگريخت و پاى فشرد و جنگى سخت كرد و از گريختن ننگش آمد چون ابراهيم اين بديد گفت : بر اين سواد اعظم تازيد كه اگر آنان شكسته شوند آن ديگران