الشيخ عباس القمي ( مترجم : علامه شعرانى )
581
نفس المهموم ( دمع السجوم ) ( فارسي )
چون مرغانى كه نهيب دهى و برمانى از راست و چپ بگريزند پس با همراهان بدان سوى شتافت اندكى با نيزه پيكار كردند آنگاه دست به تيغ و گرز بردند و به جان يكديگر افتادند و بانگ آهن مانند آواز زن چوب جامهشويان بود در خانهء وليد بن عقبة بن معيط و ابراهيم با علم دار گفت با علم خويش در ميان ايشان رو او گفت : جاى رفتن ندارم . گفت : راه هست برو و ديگران نمىگريزند ان شاء اللّه و هر چه او پيش مىرفت ابراهيم هم به تيغ حمله مىكرد و به هر كس مىرسيد مىزد و مىانداخت و ابراهيم مردان را پيش كرده آنها مانند گله برّه از گرگ مىگريختند و همراهان او يكباره حمله كردند و جنگ سخت شد و اصحاب ابن زياد شكسته شدند و از دو جانب بسيار كشته شد . و بعضى گفتند : نخستين كس كه بگريخت عمير بن حباب بود و ثبات او در آغاز جنگ فريب بود . ( 1 ) و چون لشكريان ابن زياد شكست يافتند ابن اشتر گفت : من مردى را كنار نهر خارز كشتم و علمى داشت تنها او را بجوييد كه من بوى مشگ شنيدم از وى دستان او سوى مشرق افتاد و پاها به جانب مغرب او را جستند ابن زياد بود و ابراهيم يك ضربت بر كمرش زده بود و او دو نيمه شده و بيفتاده بود سر او را جدا كردند و لاشه او را بسوزانيدند . و شريك بن جدير تغلبى بر حصين بن نمير سكونى حمله كرد و مىپنداشت عبيد الله او است و با يكديگر دست به گريبان شدند و تغلبى فرياد مىزد : مرا با اين روسپى زاده با هم بكشيد مردم آمدند و حصين بن نمير را كشتند . ( 2 ) و بعضى گويند : همين شريك عبيد الله را كشت و اين شريك با امير المؤمنين على عليه السّلام بود در جنگ صفين و چون ايام خلافت آن حضرت به سر آمد به بيت المقدس رفت و همانجا بود تا حسين عليه السّلام به شهادت رسيد با خدا عهد كرد كه اگر كسى به خونخواهى آن حضرت برخيزد با وى رود و ابن زياد را بكشد يا خود كشته شود و چون مختار برخاست سوى وى شتافت و با ابراهيم اشتر بيرون رفت تا دو لشكر به هم رسيدند با ياران خويش حمله بر سواران شام كرد و صفها را يكى يكى بدريد تا به ابن زياد رسيد و هياهو برخاست چنان كه جز بانگ آهن شنيده نمىشد و چون غائله فرو نشست هر دو تن را كشته يافتند . ولى روايت اول اصحّ است . و شريك همان است كه گفت : كلّ عيش قد اراده باطلا * غير ركز الرّمح في ظلّ الفرس مترجم گويد : پيش از اين در ضمن شرح ورود اهل بيت به مجلس عبيد الله از مدائنى نقل شد نظير اين شعر و حكايت از جابر يا جبير از قبيلهء بكر وائل و نيز شرحبيل بن ذى الكلاع