الشيخ عباس القمي ( مترجم : علامه شعرانى )
579
نفس المهموم ( دمع السجوم ) ( فارسي )
دست به آسمان برداشته دعا مىكردند ابراهيم گفت : خدايا ما را به گناه بىخردان مگير سوگند به آنكه جان من به دست او است اين روش بنى اسرائيل بود كه گرد گوساله گرفتند و آنها برگشتند و ابراهيم روانه شد . ( 1 ) كشته شدن ابن زياد چون ابراهيم از كوفه بيرون رفت شتاب فرمود تا با سپاه ابن زياد پيش از اينكه داخل عراق شود مصاف دهد و ابن زياد با لشكر بسيار انبوه از شام آمده بود و موصل را مسخّر كرده و ابراهيم برفت تا از خاك عراق بگذشت و به زمين موصل درآمد و بر مقدمهء لشكر خويش طفيل بن لقيط نخعى را كه مردى دلير بود بگماشت و چون به ابن زياد نزديك شد لشكريان خويش را بساخت و آمادهء پيكار كرد و همچنان به تعبيه و ساخته مىرفتند و از هم جدا نمىشدند مگر اينكه طفيل را به رسم ديدبانى مىفرستاد تا به نهر خازر رسيدند در اراضى موصل در دهى موسوم به باربيثا فرود آمدند و ابن زياد و هم نزديك ايشان در كنار آب فرود آمد و يكى از همراهان ابن زياد عمير بن حباب سلمى نام داشت ابن اشتر را پيغام فرستاد كه من رأى تو دارم و دشمنى با پسر زياد و مىخواهم امشب تو را ديدار كنم ابن اشتر پاسخ داد : شب نزد من آى بيامد و گفت : ابن زياد ميسره را به من سپرده است و البته خويش را هزيمت مىدهم و مىگريزم تا شما فيروز گرديد و ابن اشتر از او پرسيد : رأى تو چيست بر اينكه ما گرد خويش خندق كنيم و دو سه روز توقّف كنيم ؟ عمير گفت : اين كار مكنيد كه به سود دشمنان شماست و آنها همين خواهند كه جنگ به تأخير افتد كه چند برابر بيش از شمايند و سپاه اندك تاب تأخير ندارد و ليكن در رزم شتاب نماييد و زود كار يكسره كنيد كه دل آنها را از شما هراس گرفته است و اگر دست به دست كنيد آهسته آهسته نبرد آزمايند و به حرب شما خوى گيرند و هول ايشان زائل شود و دلير گردند . ابراهيم گفت : اكنون دانستم نيكخواه منى و درست گفتى رأى همين است و امير ما نيز همين نصيحت كرد . ( 2 ) عمير گفت : از رأى مختار در نگذريد كه او مردى است در جنگ پرورش يافته و بار آمده و ورزيده شده و چيزها آزموده است كه ما نيازمودهايم و همين امروز صبح كار يكسره كن . و عمير بازگشت و قبائل قيس كه در جزيره و نواحى موصل بودند از وقعهء مرج راهط با آل مروان دل بد داشتند و لشكر مروان طايفهء كلب بودند و رئيسشان ابن بجدل بود و شبانه ابن اشتر نگاهبانان را به كار داشت و خود هيچ چشم بر هم ننهاد تا سحر شد آن وقت لشكريان را