الشيخ عباس القمي ( مترجم : علامه شعرانى )

560

نفس المهموم ( دمع السجوم ) ( فارسي )

از عجم از دوستان ابى عمره با او گفت ابا اسحاق يعنى مختار را نبينى كه چگونه دل به عرب داده است و به ما هيچ نمىنگرد ؟ مختار پرسيد : دوست تو چه گفت ؟ ابو عمره سخن او بازنمود . مختار گفت : با دوست خود بگوى كه بر تو دشوار نيايد كه من از شمايم و شما از منيد و ديرى خاموش بماند و اين آيت تلاوت كرد : إِنَّا مِنَ الْمُجْرِمِينَ مُنْتَقِمُونَ [ 1 ] . چون عجميان اين كلام بسيار بشنيدند دلشاد شدند و يكديگر را مژده دادند كه از دشمنان انتقام خويش خواهند گرفت . مترجم گويد : خداوند ميان عجم و عرب فرق نگذاشت پس از مسلمان شدن اما اشراف عرب مخصوصا قريش و بنى اميّه هنوز عادت جاهليت داشتند و موالى يعنى : مسلمانان غير عرب را در كار حكومت و سياست دخل نمىدادند و اين عادت هم دين را زيان داشت و هم دنيا را ، چون بيشتر متديّنين و اهل تقوا و علم و نحو و قرائت بدان عهد عجم بودند و اين موالى خود را به اسلام اولى مىدانستند و امير المؤمنين عليه السّلام را دوست داشتند براى اينكه به حاقّ حكم اسلام عمل مىكرد و گرد مختار فراهم آمده بودند براى همين [ 2 ] . ( 1 ) و اول رايتى كه مختار بست براى عبد اللّه بن حارث بود برادر مالك اشتر بر ارمنيّه و محمد بن عميرة بن عطارد را بر آذربايجان و عبد الرحمن بن سعيد بن قيس را بر موصل و اسحاق بن مسعود را بر مدائن و ارض جوخى و قدامة بن ابى عيسى بن زمعه نصرى حليف ثقيف را بر بهقباذ اعلى و محمد بن كعب بن قرظه را بر بهقباذ اوسط و سعد بن حذيفة بن يمان را بر حلوان و او را به قتال گردان دامن كردن راهها فرمود . و ابن زبير محمد بن اشعث بن قيس را بر موصل امير كرده بود و چون مختار والى شد و عبد الرحمن بن سعيد را به موصل فرستاد محمد از موصل به تكريت رفت و نگران بود تا كار مردم به كجا انجامد آنگاه از تكريت سوى مختار روانه شد و با او بيعت كرد و چون مختار از كارهاى خود فارغ شد براى مرافعات مردم مىنشست و فصل دعاوى مىكرد آنگاه گفت : مرا كارهاى ديگرى است كه از قضا بازمىدارد و شريح را منصب قضا داد اما شريح مىترسيد خويش را به رنجورى زد .

--> [ 1 ] سوره سجده ، آيه 22 . [ 2 ] ايرانيان پيش از اسلام با كتاب و قلم آشناتر بودند از عرب و پس از مسلمان شدن هم به ضبط و تدوين علوم پرداختند و ابن حجر در اصابه گويد : مردى از عجم موسوم به ابو شاه پاى منبر حضرت پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم نشسته بود چون خطبه بليغ و مواعظ آن حضرت را شنيد پس از انجام خطبه به محضر مبارك مشرف شد و عرضه داشت كه اين مواعظ را دستور بفرماييد بنويسند . آن حضرت فرمود : اكتبوا لأبي شاه . از اول در فكر ضبط و نوشتن بودند هر چند علوم عجم پيش از اسلام بسيار اندك بود و قابل اعتناء نبود چنان كه از تاريخ مملكت خود و شاهان پيش از ساسانيان هيچ آگاه نبودند و هر چه مىدانستند غلط بود اما به سبب اسلام در علوم ترقّى كردند .