الشيخ عباس القمي ( مترجم : علامه شعرانى )

55

نفس المهموم ( دمع السجوم ) ( فارسي )

( 1 ) فصل اول بدان كه چون حسن بن على عليه السّلام از دنيا رحلت فرمود شيعيان در عراق به جنبش آمدند و به حضرت حسين عليه السّلام نامه نوشتند در خلع معاويه و بيعت با آن حضرت امّا او امتناع فرمود كه ميان ما و معاويه پيمان و عقدى است كه شكستن آن روا نباشد تا مدّت آن سر آيد و چون معاويه بميرد و در اين كار بايد نگريست چون معاويه بمرد در نيمه رجب سال شصتم هجرت يزيد سوى وليد بن عتبة بن ابى سفيان والى مدينه نامه نوشت كه از حسين بن على عليه السّلام براى او بيعت ستاند و تأخير روا ندارد . ( 2 ) و در اينجا وفات معاوية بن ابى سفيان راى ياد كنيم : مسعودى گويد كه : محمد بن اسحاق و غير او از نقلهء آثار گفته‌اند كه : معاويه در آغاز بيمارى كه بدان در گذشت به حمام رفت و لاغرى تن خويش بديد بگريست كه رفتنى شده است و مشرف بر امر ناگزير كه بر مردمان واقع شود و به اين ابيات تمثّل جست : أرى اللّيالى اسرعت في نقضى * اخذن بعضى و تركن بعضى حنين طولى و حنين عرضى * اقعدننى من بعد طول نهضى و چون مرگ نزديك شد و وقت فراق از جهان برسيد و رنجورى او سخت گرديد و از بهبودى نوميد شد گفت : فيا ليتنى في الملك لم اعن ساعة * و لم اك في اللّذّات اغشى النّواظر و كنت كذى طمرين عاش ببلغة * من الدّهر حتّى زار اهل المقابر ( 3 ) ابن اثير جزرى گفت : « معاويه پيش از بيمارى خويش خطبه خواند و گفت : من چون كشتى هستم بدر و رسيده و امارت من بر شما دراز كشيد چنان كه من از شما ملول شدم و شما از من و من در آرزوى جدايى از شمايم و شما در آرزوى جدايى من و از پس من كسى بر شما امير