الشيخ عباس القمي ( مترجم : علامه شعرانى )

56

نفس المهموم ( دمع السجوم ) ( فارسي )

نشود مگر آنكه من از او بهتر باشم چنان كه پيشينيان من به از من بودند . ( 1 ) و گفته شده است كه : هر كس لقاى خدا راى دوست دارد خدا نيز لقاى او راى دوست دارد بار خدايا من لقاى تو راى دوست دارم پس لقاى مرا دوست دار و آن راى براى من مبارك گردان . و اندكى از اين بگذشت كه بيمارى وى آغاز شد و چون بيمار شد به آن بيمارى كه در گذشت پسر خويش يزيد راى بخواند و گفت : اى پسرك من رنج بار بستن و بدين سوى و آن سوى رفتن راى از تو كفايت كردم و كارها راى براى تو راست نمودم و دشمنان راى خوار كردم و گردن عرب راى براى تو خاضع ساختم و براى تو آن چيز فراهم كردم كه هيچ‌كس نكرد پس اهل حجاز راى مراعات كن كه اصل تواند و هر كه از حجاز نزد تو آيد او راى گرامى دار و هر كس غايب باشد از او بپرس و مراعات اهل عراق كن و اگر از تو خواهند كه هر روز عاملى عزل كنى بكن كه عزل يك عامل بر تو آسان‌تر است از آنكه صد هزار شمشير به روى تو كشيده شود . و اهل شام راى رعايت كن و آنها بايد رازدار تو باشند و اگر از دشمنى بيم داشتى به اهل شام استعانت جوى و چون مقصود خويش حاصل كردى آنها راى به بلاد شام بازگردان چون‌كه اگر در غير بلاد خويش بمانند اخلاق آنها بگردد . ( 2 ) و من نمىترسم كه در اين امر خلافت با تو كسى به نزاع برخيزد مگر چهار كس از قريش : حسين بن على عليه السّلام و عبد الله بن عمر و عبد الله زبير و عبد الرحمن ابى بكر . اما ابن عمر مردى است كه عبادت او راى از كار بينداخته است و اگر كسى غير او نماند با تو بيعت كند . اما حسين بن على عليه السّلام پس مردى سبكخيز و تند مزاج است و مردم عراق او راى رها نكنند تا به خروج وادارندش پس اگر بيرون آيد و بر او ظفر يافتى از او در گذر كه رحم او به ما پيوسته است و حقّى عظيم دارد و خويشى با پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم . و اما ابن ابى بكر پس هر چه اصحاب بپسندند او متابعت كند و همّتى ندارد مگر در زنان و لهو . و اما آن كس كه مانند شير بر زانو نشسته آماده جستن بر تو باشد و مانند روباه تو راى بازى دهد . و اگر فرصتى يافت بر جهد ابن زبير است اگر اين كار با تو كرد و بر او ظفر يافتى بند از بند او جدا ساز و خون كسان خود راى تا بتوانى حفظ كن » . در اين روايت نام عبد الرحمن اينچنين آمده است و صحيح نيست چون عبد الرحمن بن ابى بكر پيش از معاويه در گذشت و گويند يزيد هم در هنگام بيمارى پدر و مرگ او غائب بود و معاويه ضحّاك بن قيس و مسلم بن عقبه مرّى راى پيش خود خواند و اين پيغام راى بدانها گفت