الشيخ عباس القمي ( مترجم : علامه شعرانى )
526
نفس المهموم ( دمع السجوم ) ( فارسي )
ميان اهل كوفه خلاف نيفتد ابراهيم از او پذيرفت [ 1 ] و عذر خواست . پس از آن ياران سليمان آشكارا سلاح جنگ پخش مىكردند و خود را آماده مىساختند . ( 1 ) ذكر آمدن مختار به كوفه هشام بن محمد كلبى از ابى مخنف از نضر بن صالح روايت كرد كه : شيعيان مختار را دشنام مىدادند و عتاب مىكردند براى عملى كه از وى صادر شد دربارهء حسن بن على عليهما السّلام وقتى در ساباط مدائن او را خنجر زدند و به قصر ابيض بردند تا زمان حسين عليه السّلام شد و آن حضرت مسلم بن عقيل را به كوفه فرستاد مسلم در سراى مختار فرود آمد و آن سراى امروز ( يعنى به عهد هشام ) از آن مسلم بن مسيّب است پس مختار با مسلم بن عقيل بيعت كرد و نيكخواهى نمود و مردم را به متابعت وى خواند تا وقتى مسلم بن عقيل خروج كرد مختار در يكى از قراى ملكى خود بود و آن ده را « لقف » مىگفتند و با مسلم خروج نكرد چون مسلم نابهنگام بيرون آمد و همراهان او از پيش آگاه نبودند وقتى با او گفته بودند : هانى را زدند و به زندان كردند بيرون آمده بود . ( 2 ) و چون خبر خروج مسلم به مختار رسيد با چند تن از بستگان خويش از ده به شهر آمد پس از غروب آفتاب به باب الفيل رسيد و عبيد الله زياد بدان وقت عمرو بن حريث را با رايت در مسجد نشانده بود مختار متحيّر بايستاد و ندانست چه كند خبر او به عمرو بن حريث رسيد او را بخواند و امان داد و مختار تا بامداد زير رايت عمرو بن حريث بماند چون روز شد عمارة بن وليد بن عقبه خبر او با ابن زياد بگفت و چون روز بلند شد و در دار الاماره را بگشودند و مردم را اذن دخول دادند مختار هم با ديگر مردم بر وى در آمد عبيد الله او را پيش خود خواند و گفت : تويى كه مردم را مىشورانيدى و سپاه فراهم مىآوردى تا يارى مسلم بن عقيل كند ؟ مختار گفت : من چنين نكردم اكنون از شهر بيرون آمدم و زير رايت عمرو بن حريث نشستم . و عمرو هم گواهى داد كه راست مىگويد . پس عبيد الله بر روى مختار زد چنان كه پلك چشم او برگشت و گفت : اگر شهادت عمرو بن حريث نبود تو را مىكشتم و بفرمود او را به زندان
--> [ 1 ] مترجم گويد : پس از مردن يزيد ابن زبير دعوى خلافت كرد و قريش به او ميل كردند و كسى باور نمىكرد بنى اميّه بتوانند ملك خويش نگاهدارند كه مردم سخت رنجيده بودند اما مروان در شام بر تخت خلافت نشست و دشمن او ابن زبير بود و لشكر به عراق فرستاد تا عمال ابن زبير را براند عبد اللّه بن يزيد والى كوفه مردى عاقل بود و مىدانست بايد اهل كوفه را راضى نگاهدارد تا بتواند به يارى آنها با شاميان نبرد كند اما ابراهيم جوان بود و بغض و كينه و تعصّب را بر مصالح ملكى ترجيح مىداد و نمىخواست شيعيان را كه مخالف مرام او بودند آزاد گذارد هر چند صلاح مملكت باشد و هميشه عادت جوانان اين است .