الشيخ عباس القمي ( مترجم : علامه شعرانى )

522

نفس المهموم ( دمع السجوم ) ( فارسي )

مىكرديم و به نيكوكارى خود مىباليديم و اما خدا ما را دو جاى دروغگوى ديد دربارهء پسر دختر پيغمبرش صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و او را رسولان و نامه‌ها فرستاد و راهى براى بهانهء ما نگذاشت و ما را پىدرپى پنهان و آشكارا به يارى خود خواند اما ما از بذل جان دريغ كرديم تا نزديك ما به شهادت رسيد نه به دست يارى او كرديم و نه به زبان جانبدارى ، و نه به مال و عشيرت خود مددكارى او نموديم پس نزد خداى تعالى عذر ما چه باشد و هنگام ديدار رسول خدا چه گوييم كه فرزندان حبيب او و عترت و دودمان وى در نزد ما كشته شدند ؟ به خدا سوگند كه عذرى نداريد مگر كشندگان او و ياوران آنها را بكشيد يا خود كشته شويد شايد خداوند از ما خوشنود گردد با اين حال من از عقوبت او در روز قيامت ايمن نيستم . اى مردم مردى را بر خويشتن امارت دهيد كه ناچار شما را اميرى بايد و علمى كه بر گرد آن فراهم شويد . ( 1 ) و رفاعة بن شدّاد برخاست و گفت : اما بعد خداى عزّ و جلّ تو را به بهترين گفتار راه نمود و ما را به راه صواب خواندى و به حمد خدا و صلوات رسول آغاز كردى و به جهاد فاسقين و توبه كردن از اين گناه بزرگ دعوت كردى و ما از تو مىشنويم و مىپذيريم و گفتى : اميرى برگزينيد كه پشت شما به دو گرم باشد و بر گرد علم او فراهم شويد ما نيز همين رأى داريم اگر آن امير تو باشى تو را بپسنديم و به نيكخواهى تو دل بنديم و ميان ما محبوب باشى اگر رأى تو و ديگر ياران باشد اين كار به پيرمرد و بزرگ شيعه گذاريم كه صاحب رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم است و صاحب سابقه و به دلاورى و ديانت و عقل و تدبير او اطمينان داريم . و عبد اللّه بن سعد نظير همين سخن بگفت و بسيار مسيّب و سليمان را ستايش كردند و مسيّب گفت : راه صواب همين است كار خود را به سليمان بن صرد گذاريد . ( 2 ) پس سليمان به سخن گفتن پرداخت و پس از ستايش بارى تعالى گفت كه : خداوند ما را به روزگارى انداخت كه زندگانى در آن ناخوش و مصيبت بزرگ است و جور و ستم برگزيدگان شيعه را فرو گرفته است به خدا قسم كه مىترسم پس از اين بهتر از اين نباشد و ما گردن كشيديم و منتظر بوديم خاندان پيغمبر ما محمد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بيايند و آنها را نويد يارى داديم و به آمدن تحريص كرديم چون آمدند سستى كرديم و فرومانديم و ناتوانى نموديم و كار را پشت گوش افكنديم و نشستيم تا فرزند پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و دودمان و خلاصه و پارهء گوشت تن او كشته شد فرياد مىزد و داد مىخواست كسى داد او نداد بدكاران او را آماج تير و نيزه كردند و ستم نمودند بر وى و داد ندادند اينك برخيزيد كه خدا بر شما خشم گرفته است و نزد زن و فرزند نرويد تا خداى از شما خوشنود گردد و به خود او سوگند كه نپندارم خوشنود گردد از شما مگر با كشندگان او نبرد كنيد و از مرگ نهراسيد كه هيچ‌كس از مرگ نترسيد مگر خوار شد .