الشيخ عباس القمي ( مترجم : علامه شعرانى )
49
نفس المهموم ( دمع السجوم ) ( فارسي )
( 1 ) حديث سى و ششم ابن شهر آشوب از ابن عباس روايت كرده است كه : « هند از عايشه خواهش كرد كه تعبير خوابى كه ديده بود از پيغمبر عليه السّلام بپرسد پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فرمود : او را بگوى كه خواب خويش بيان كند . هند گفت : ديدم گويى خورشيد بالاى سر من طالع شده است و ماه از اندام من بيرون آمده و گويى ستارهء سياه از ماه جدا گشته و بر خورشيدى كوچك كه از خورشيد اولين جدا شده بود حمله كرد و آن را فرو برد پس افق تاريك شد آنگاه ديدم ستارگان چند در آسمان حركت مىكنند و ستارگانى سياه در زمينند امّا ستارگان سياه از همه جا آفاق زمين را فرو گرفتهاند . پس چشم پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم از اشك پر شد و دو بار فرمود : اى هند بيرون برو اى دشمن خداى كه اندوه مرا تازه كردى و خبر مرگ دوستان را به من دادى . چون بيرون رفت گفت : خدايا لعنت كن او را و نسل او را . و از تعبير خواب پرسيدند فرمود : اما آن ماه ، معاويهء مفتون فاسق منكر خداى تعالى است و آن تاريكى كه مىگويد و ستارهء سياهى كه ديد از آن ماه جدا مىشود و بر آن خورشيد كوچك كه از خورشيد اول جدا شده بود حمله كرد و آن را فرو برد و سياه شد پس تعبير اين واقعه آن است كه پسر من حسين عليه السّلام را پسر معاويه مىكشد پس آفتاب سياه مىشود و افق تاريك مىگردد . اما آن ستارههاى سياه كه زمين را از هر جا فرو گرفتهاند پس آنان بنى اميهاند » . ( 2 ) حديث سى و هفتم شيخ ابن نما در كتاب مثير الاحزان روايت كرده است از عبد اللّه بن عباس كه : « چون بيمارى رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم سخت شد حسين عليه السّلام را به سينه خود چسبانيد و عرق آن حضرت هنگام رحلت بر او روان بود و مىگفت : يزيد را با من چهكار خداوند او را مبارك نگرداند خدايا لعنت كن يزيد را . آنگاه غشوه بر آن حضرت عارض شد و اين حالت دراز كشيد و باز به هوش آمد و حسين عليه السّلام را بر سينه گرفت و هر دو ديدهاش اشك مىريخت و مىگفت : البته من و كشندهء تو نزد خداوند عزّ و جلّ به يكديگر مىرسيم » . ( 3 ) حديث سى و هشتم در كتاب مذكور از سعيد بن جبير از ابن عباس است كه گفت : « نزد رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم نشسته بودم حسن عليه السّلام آمد چون او را ديد بگريست و فرمود : سوى من سوى من ! پس او را بر