الشيخ عباس القمي ( مترجم : علامه شعرانى )
46
نفس المهموم ( دمع السجوم ) ( فارسي )
گفت : اى جدّ من ! آن را سرخ خواهم پس پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم آن را در آب به دست خويش بفشرد و حلّه سرخ شد مانند ياقوت . پس حسين عليه السّلام آن را بپوشيد و پيغمبر شاد شد و حسن و حسين عليهما السّلام خرّم و شادان نزد مادر رفتند و جبرئيل چون اين حالت ديد بگريست پيغمبر فرمود : اى برادر جبرئيل در مثل اين روز كه فرزندان من شادان گشتند تو گريانى و اندوهگين ؟ سوگند به خداى كه مرا از سبب آن آگاه گردان . جبرئيل گفت : اى رسول خدا ! فرزندان تو هر يك رنگى برگزيد و ناچار حسن عليه السّلام را زهر نوشانند و از اثر آن بدنش سبز شود و ناچار حسين عليه السّلام را بكشند و ذبح كنند و تنش از خونش رنگين شود پس پيغمبر بگريست و اندوهش افزوده گشت » . ( 1 ) حديث سى و دوّم به سند متّصل از ابن عباس گفت : « با امير المؤمنين بودم در وقت خروج آن حضرت به صفّين ، چون در نينوى كنار فرات فرود آمد به بانگ بلند فرمود : اى ابن عباس آيا اين زمين را مىشناسى ؟ گفتم : نمىشناسم يا امير المؤمنين . گفت : اگر مانند من آن را مىشناختىتان مىگريستى از آن نمىگذشتى ! ابن عباس گفت : پس امير المؤمنين چنان گريست كه محاسن آن حضرت تر شد و اشك بر سينهء او روان گشت و ما با هم گريستيم و او مىفرمود : اوه اوه آل ابى سفيان را با من چهكار ؟ آل حرب را با من چهكار ؟ آن گروه پيرو شيطان و اولياى كفر ! اى ابا عبد الله شكيبايى پيش گير كه پدرت از اين مردم بيند همان را كه تو بينى ، آنگاه آب خواست و وضوى نماز ساخت و نماز بگزارد و آن قدر كه خدا خواست ، آنگاه مانند سخن اول گفت و پس از نماز و كلام خود ساعتى به خواب رفت باز برخاست و گفت : اى ابن عباس ! گفتم : يا امير المؤمنين اينك من در حضور توام . فرمود : آيا آنچه اكنون در خواب ديدهام براى تو بگويم ؟ گفتم : چشمان تو به خواب رفت و آنچه ديدهاى خير است يا امير المؤمنين . گفت : ديدم گويى مردانى از آسمان فرود آمدند علمهاى سفيد در دست دارند و شمشيرها حمايل كرده سفيد و درخشان و بر گرد اين زمين خطى كشيدند آنگاه ديدم گويى شاخهاى اين خرمابنان به زمين مىرسد و در خونى تازه و سرخ مىغلطيد و گويى حسين فرزند و جوجه و پارهء تن خود را ديدم در اين خون غرق شده فرياد رس مىطلبيد و كسى به فرياد او نمىرسد و آن مردان سفيد كه از آسمان فرود آمدهاند او را ندا مىكنند و مىگويند : اى آل پيغمبر ! شكيبايى كنيد كه شما به دست بدترين مردم كشته مىشويد . اى ابا عبد الله ! اين بهشت به سوى تو مشتاق است . آنگاه مرا تسليت مىدادند و مىگفتند : تو را اى ابا الحسن مژده باد خداوند چشم تو را