الشيخ عباس القمي ( مترجم : علامه شعرانى )
452
نفس المهموم ( دمع السجوم ) ( فارسي )
به بول برگردانيد يعنى وقتى نجس مىشد بول را از بدن او مىبريدند . و روايت كرده است : « قرضوا لحومهم بالمقاريض » يعنى : با قيچى مىبريدند و غرض از نقل حديث اين بود كه بدانى چگونه تحريف در احاديث مىشود . ( 1 ) مؤلف گويد : در اين مقام سزاوار است نقل حديث زهرى بتمامه : ابن عبد ربّه در عقد الفريد گفت : حديث زهرى در قتل حسين عليه السّلام آنگاه مسندا آن را از عمرو بن قيس و از عقيل روايت كرده است كه گفتند زهرى گفت : با قتيبه به آهنگ مصيصه بيرون شديم و بر عبد الملك بن مروان در آمديم در ايوانى ايستاده بود و دو صف مردم بر دو جانب در ايوان ايستاده بودند هرگاه حاجتى خواستى با آنكه نزديك او بود مىگفت و او با ديگرى همچنين تا به در ايوان مىرسيد و كسى ميان آن دو صف مردم راه نمىرفت . زهرى گفت : آمديم بر در ايوان ايستاديم عبد الملك با آنكه بر جانب راست ايستاده بود گفت : شب قتل حسين عليه السّلام در بيت المقدس چه شد و آيا در اين باب به شما چيزى رسيد ؟ پس هر يكى از آنكه پهلوى او بود بپرسيد تا به در رسيد هيچكس جوابى نداد زهرى گفت من گفتم : در اين باب چيزى دانم و گفتار مرا يكى يكى به هم گفتند تا به عبد الملك رسيد و او مرا بخواند من ميان دو صف رفتم تا به عبد الملك رسيدم و سلام كردم گفت : كيستى ؟ گفتم : محمد بن مسلم بن عبد اللّه بن شهاب زهرى . و عبد الملك مرا به نسب بشناخت و او مردى بود بسيار جوياى حديث ، و پرسيد : روز قتل حسين عليه السّلام در بيت المقدس چه اتفاق افتاد ؟ و در روايت ديگر است كه پرسيد : آن شبى كه فرداى آن حسين عليه السّلام كشته شد در بيت المقدس چه اتّفاق افتاد ؟ ( 2 ) زهرى گفت : حديث كرد مرا فلان و نام اين راوى را براى ما ذكر نكرد كه : آن شبى كه على بن ابى طالب و حسين بن على عليهما السّلام فرداى آن كشته شدند هيچ سنگى از بيت المقدس بر نداشتند مگر زير آن خون سرخ تازه مشاهده گرديد : عبد الملك گفت : راست گفتى آنكه اين حديث را به تو گفت با من هم گفت من و تو در اين حديث منفرديم . آنگاه مرا از علّت مسافرت پرسيد ، گفتم : به مرابطى آمدم ، يعنى در مرز اسلام نشينم از حال و قصد كفّار آگاه باشم . گفت : ملازم دربار ما باش . من چندى نزد او بماندم و مال بسيار مرا داد و آنگاه دستورى خواستم كه به مدينه بازگردم رخصت داد و غلامى با من بود و مال بسيار همراه داشتم در صندوقى و آن صندوق گم شد گمانم به غلام رفت به وعده و وعيد هر چه كردم اقرار نياورد پس او را بر زمين افكندم و بر سينهاش نشستم و آرنج بر سينهء او گذاشتم و سخت مىفشردم و قصد قتل او نداشتم اما او بمرد و پيش روى من جان داد و من به مدينه آمدم و سعيد بن مسيّب