الشيخ عباس القمي ( مترجم : علامه شعرانى )

427

نفس المهموم ( دمع السجوم ) ( فارسي )

( 1 ) فصل چهاردهم / فرستادن يزيد حرم محترم حضرت سيد الشهداء عليه السّلام را به مدينهء رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و وارد شدن ايشان به آن شهر و ماتم گرفتن ايشان بدان كه چون يزيد بن معاويه دختران رسول خدا و آن ذرّيت پاك را رخصت داد بر حسين عليه السّلام عزادارى كنند و ماتم گيرند و على بن الحسين عليهما السّلام را وعده داد سه حاجت بر آورد و سه روز يا هفت روز ماتم گرفتند چون روز هشتم شد ايشان را بخواند و ماندن در دمشق را پيشنهاد ايشان كرد نپذيرفتند و گفتند : ما را به مدينه بازگردان كه جدّ ما بدان شهر هجرت فرمود . پس با نعمان بن بشير كه از صحابهء رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بود ( در قصّهء مسلم ذكر او بگذشت و او امير كوفه بود بدان وقت ) گفت : برگ سفر اين زنان را بساز هر چه شايسته‌تر و مردى از شاميان امين و پارسا برگزين و با ايشان بفرست و سواران و اعوان همراه ايشان كن آنگاه كسوت و عطاها داد و مشاهره و انعام مقرّر كرد . ( 2 ) شيخ مفيد گفت : چون خواست برگ سفر ايشان بسازد على بن الحسين عليهما السّلام را بخواند و خالى كرد و گفت : خدا پسر مرجانه را لعنت كند به خدا سوگند اگر من بودم و پدرت هر چه مىخواست مىپذيرفتم و تا مىتوانستم مرگ را از او دور مىكردم اما خدا چنين فرمان كرده بود و چون به مدينه بازگشتى از آنجا سوى من به نامه نويس و هر حاجت كه دارى بخواه ، و خلعت براى او و خاندان رسالت مقرّر كرد و از جمله نعمان بشير را همراه ايشان كرد و گفت : شبانه آنها را ببريد و تو خود اندكى دور از ايشان و در پى ايشان باش چنان كه چشم تو آنها را بيند و اگر در منزلى فرود آيند دور تر فرود آى و خود با همراهان بر گرد ايشان پاسبان باشيد و در جايى دور تر فرود آييد كه اگر يكى از ايشان حاجتى خواهد شرم ندارد . پس نعمان با ايشان روانه شد و با ايشان در منازل فرود مىآمد و مهربانى مىكرد و پاس