الشيخ عباس القمي ( مترجم : علامه شعرانى )
424
نفس المهموم ( دمع السجوم ) ( فارسي )
به چه موجب فرزندان او پيرو شما شوند با اينكه ناز شما به اين است كه يار او و پيرو اوييد . ( 1 ) و حكايت شده است كه : يزيد لعنه اللّه گفت : سر حسين عليه السّلام را بر در سرايش بياويختند و اهل بيت را به درون سراى در آوردند چون زنان در آن سراى رفتند همهء آل معاويه و آل سفيان به گريه و فرياد و شيون افتادند و جامه و زيور از تن بركندند و ماتم گرفتند سه روز و گويند : حجرهها و خانهها در دمشق خالى كرد و هيچ زن هاشميه و قرشيه در دمشق نماند مگر سياه پوشيد و هفت روز ماتم گرفتند على ما نقل . ( ارشاد ) آنگاه امر كرد زنان را با على بن الحسين عليهما السّلام در سرايى جداگانه فرود آوردند و آن سرا پيوسته به سراى يزيد بود چند روز در آنجا بماندند . ( 2 ) ( كامل - بهايى ) چون زنان درآمدند زنان آل ابى سفيان پيش بازرفتند و دست و پاى دختران رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم را ببوسيدند و زارى كردند و بگريستند و سه روز ماتم گرفتند هند شيون و زارى كرد و جامه چاك زد و از پرده بدر آمد پاى برهنه و سوى يزيد شد و يزيد در مجلس خاص بود و گفت : اى يزيد تو فرمودى سر حسين عليه السّلام را بر در سراى من بالاى نيزه كنند و يزيد بدان وقت نشسته بود تاجى بر سر داشت گوهرآگين از درّ و ياقوت و جواهر گرانبها چون جفت خود را بر آن حال ديد برجست و او را بپوشيد و گفت : اى هند بر دخترزادهء رسول خدا بگرى و زارى كن . ( 3 ) و در روايت ديگر آمده است كه : هند زوجهء يزيد دختر عبد اللّه بن عامر بن گريز ( بر وزن زبير ) زوجهء حسين عليه السّلام بود چون هند در آن مجلس عام نزد يزيد آمد گفت : آيا اين سر پسر فاطمه عليه السّلام بنت رسول اللّه است كه در سراى من آويختهاى ؟ يزيد برجست و او را بپوشانيد و گفت : آرى اى هند زارى كن و شيون نما بر دخترزادهء پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و گريه كن چون كه همهء قبيلهء قريش بر او گريه مىكنند خدا ابن زياد را بكشد كه عجله كرد و پس از آن اهل بيت را در سراى خاص خويش منزل داد و هر صبح و شام كه طعام مىخورد على بن الحسين عليهما السّلام را نزد خود به طعام مىنشانيد . ( 4 ) در كامل ابن اثير و ملهوف است كه : هرگاه يزيد صبح يا شام طعام مىخورد زين العابدين عليه السّلام را مىخواند نزديك خود روزى او را با عمرو بن حسن عليه السّلام بخواند عمرو پسرى خردسال بود گويند يازدهساله با زين العابدين عليه السّلام بيامد يزيد با او گفت : با اين يعنى پسرش خالد جنگ مىكنى عمرو گفت : مرا كاردى ده و او را هم بده تا جنگ كنيم . يزيد او را به خويشتن چسبانيد و گفت : « شنشنة اعرفها من اخزم هل تلد الحيّة الّا الحيّة » و اين دو مثل در عربى