الشيخ عباس القمي ( مترجم : علامه شعرانى )

421

نفس المهموم ( دمع السجوم ) ( فارسي )

بياويختند . و هم در آن كتاب است كه : سر آن حضرت عليه السّلام را چهل روز بر منارهء مسجد جامع آويختند و ساير سرها را بر در مساجد و دروازه‌هاى شهر و يك روز هم بر در سراى يزيد بياويختند . ( 1 ) شيخ راوندى از منهال بن عمرو روايت كرده است كه : من در دمشق بودم و سر حسين عليه السّلام را بدانجا آوردند مردى پيشاپيش آن سر سورهء كهف مىخواند تا به اين آيت رسيد قوله تعالى : أَمْ حَسِبْتَ أَنَّ أَصْحابَ الْكَهْفِ وَ الرَّقِيمِ كانُوا مِنْ آياتِنا عَجَباً [ 1 ] . خداوند سر را گويا گردانيد و به زبان فصيح گفت : عجيبتر از قصّهء اصحاب كهف كشتن و به تحفه فرستادن من است . ( 2 ) مجلسى ( ره ) پس از نقل خطبهء على بن الحسين عليهما السّلام گويد : در روايتى آمده است كه يكى از دانشمندان يهود در مجلس يزيد بود پرسيد : اين جوان كيست ؟ گفت : على بن الحسين عليهما السّلام گفت : حسين پسر كه بود ؟ گفت : على بن ابى طالب . گفت : مادرش ؟ گفت : فاطمهء بنت محمد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم . عالم يهودى گفت : سبحان اللّه پسر دختر پيغمبر خود را به اين زودى كشتيد پاس حرمت خاندان او را پس از وى نداشتيد به خدا قسم كه اگر موسى بن عمران نبيره‌اى از خود گذاشته بود معتقدم كه او را مىپرستيديم شما ديروز پيغمبرتان از جهان رفت بر سر فرزند او ريختيد و او را كشتيد چه بد امّتى هستيد . يزيد بفرمود تا سه بار مشت بر گلوى او زدند دانشمند برخاست و مىگفت : خواه مرا بزنيد و خواه بكشيد يا رها كنيد من در تورات خوانده‌ام كه هر كس فرزند پيغمبرى را بكشد پيوسته ملعون باشد و اگر مرد در آتش دوزخ بسوزد . ( 3 ) سيد ( ره ) گفت : ابن لهيعه ( بر وزن سفينه نامش عبد اللّه قاضى مصر بود و از معتبرين اهل سنت است ) از ابى الاسود محمد بن عبد الرحمن روايت كرده است كه گفت : رأس الجالوت مرا ديد و گفت : ميان من و داوود هفتاد پشت فاصله است و هرگاه يهود مرا ببينند تعظيم مىكنند اما شما ميان فرزند پيغمبرتان و خود آن بزرگوار يك پدر فاصله است او را كشتيد ؟ ( 4 ) و از زين العابدين عليه السّلام روايت است كه : چون سر مبارك حسين عليه السّلام را نزد يزيد بردند مجلس شرب آماده مىساخت و آن سر را پيش روى خود مىگذاشت و در حضور او شراب مىخورد روزى سفير پادشاه روم در مجلس آمد و او از اشراف و بزرگان روم بود گفت : اى پادشاه عرب اين سر كيست ؟ يزيد گفت : تو را با اين سر چه‌كار ؟ گفت : چون به كشور خود بازگردم شاه مرا از هر چيز كه ديده باشم بپرسد خواستم خبر اين سر را نيز بدانم و بگويم تا در

--> [ 1 ] سوره كهف ، آيهء 9 .