الشيخ عباس القمي ( مترجم : علامه شعرانى )

420

نفس المهموم ( دمع السجوم ) ( فارسي )

و اگر جدّ من است پس چرا پدر مرا به ستم كشتى و مال او را تاراج كردى و زنان او را به اسارت آوردى ؟ ! اين سخن را بگفت و دست به گريبان برد و جامهء خويش چاك زد و بگريست و گفت : به خدا قسم اگر در جهان كسى باشد جدّش پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم آن كس منم پس چرا اين مرد پدر مرا به ستم كشت و ما را مانند روميان اسير كرد ؟ آنگاه گفت : اى يزيد اين كار كردى بازگويى محمّد رسول اللّه و روى به قبله ايستى ؟ واى بر تو از روز قيامت كه جدّ و پدر من در آن روز خصم تواند . پس يزيد بانگ زد مؤذّن را كه اقامه گويد ميان مردم غريو و هياهو برخاست بعضى نماز گزاشتند و بعضى نماز نخوانده پراكنده شدند . ( 1 ) و هم در كامل بهايى گويد : زينب عليهما السّلام نزد يزيد فرستاد و رخصت خواست براى برادرش حسين عليه السّلام مجلس عزا بر پاى دارد يزيد - لعنه اللّه - رخصت داد و آنان را در دار الحجاره فرود آورد هفت روز بدانجا ماتم داشتند و هر روز زنان بسيار نزد ايشان مىآمدند و نزديك بود مردم در سراى يزيد ريزند و او را بكشند مروان آگاه گرديد و گفت : مصلحت نيست اهل بيت حسين عليه السّلام را در اين شهر نگاهدارى برگ سفر بساز و ايشان را سوى حجاز فرست و يزيد برگ سفر ايشان بساخت و به مدينه روانه كرد . بنابراين روايت مروان بدان وقت در شام بود . ( 2 ) صاحب مناقب از مدائنى نقل كرده است كه : چون سيّد سجّاد نژاد و تبار خويش بيان كرد يزيد يكى از عوّانان خود را گفت : او را در آن بوستان ببر و خونش را بريز و همانجا به خاك سپار . پس او را در بوستان برد او به كندن قبر پرداخت و سيّد سجّاد عليه السّلام به نماز ايستاد چون خواست آن حضرت را به قتل رساند دستى از هوا پديدار شد و بر رخسار او زد كه به روى در افتاد و نعره كشيد و بيهوش شد . خالد فرزند يزيد اين بديد ( ليس لوجهه بقيّة ) رنگ از رخسارش بپريد و سوى پدر رفت و ماجرا بگفت يزيد به دفن آن عوّان در همان گودال فرمود و سيّد سجّاد را رها كرد و جاى حبس زين العابدين عليه السّلام امروز مسجد است . ( 3 ) صاحب بصائر الدّرجات از حضرت امام جعفر صادق عليه السّلام روايت كرد كه : على بن الحسين عليهما السّلام را با همراهان نزد يزيد بن معاويه بردند آنها را در خانهء ويران مسكن دادند يكى از ايشان گفت : ما را در اين خانه منزل دادند كه سقف فرو افتد و ما را بكشد . پاسبانان به زبان رومى گفتند : اينها را بنگريد از خراب شدن خانه مىترسند با آنكه فردا آنها را بيرون مىبرند و مىكشند . على بن الحسين عليهما السّلام فرمود : هيچ‌يك از ما زبان رومى را نيكو نمىدانست جز من . و هم در كامل بهايى از كتاب مذكور كه : يزيد امر كرد سرها را از دروازه‌هاى شهر