الشيخ عباس القمي ( مترجم : علامه شعرانى )

419

نفس المهموم ( دمع السجوم ) ( فارسي )

نسبى انا ابن مكّة و منى انا ابن زمزم و الصّفا انا ابن من حمل الرّكن [ 1 ] به اطراف الرّدى انا ابن خير من اعتذر و ارتدى انا ابن خير من طاف و سعى انا ابن خير من حجّ و اتى ( لبى ظ ) انا ابن من اسرى به الى مسجد الاقصى انا ابن من بلغ به الى سدرة المنتهى انا ابن من دنى فتدلّى فكان قاب قوسين او ادنى انا ابن من اوحى اليه الجليل ما اوحى انا ابن الحسين القتيل بكربلاء انا ابن علىّ المرتضى انا ابن محمّد المصطفى و انا ابن فاطمة الزّهراء انا ابن خديجة الكبرى انا ابن سدرة المنتهى انا ابن شجر طوبى انا ابن المرمّل بالدّماء انا ابن من بكى عليه الجنّ في الظّلماء انا ابن من ناح عليه الطّيور في الهواء » . ( 1 ) چون سخنش بدينجا رسيد مردم آواز به گريه و ناله بلند كردند و يزيد ترسيد فتنه برخيزد مؤذّن را گفت اذان نماز گويد ( روز جمعه خطبه پيش از نماز است بر خلاف عيد ) و چون خطبه به انجام رسد اذان نماز گويند پس مؤذّن برخاست و گفت : اللّه اكبر اللّه اكبر امام عليه السّلام فرمود : آرى « اللّه اكبر و اعلى و اجلّ و اكرم ممّا اخاف و احذر » يعنى : خداوند بزرگتر و برتر و بزرگوارتر و گرامىتر از هر چيز است كه از آن بيم و هراس دارم ( و او مرا از شرّ همه نگاه مىدارد ) . چون مؤذّن گفت : « اشهد ان لا إله الّا اللّه » امام گفت : آرى هر كس شهادت دهد من هم با او شهادت دهم و با منكر آن همداستان نباشم كه معبودى جز او نيست و پروردگارى غير او نه . ( 2 ) و چون گفت : « اشهد انّ محمّدا رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم عمامه از سر بر گرفت و مؤذّن را گفت به حق اين محمّد ساعتى خاموش باش و روى به يزيد كرد و گفت : اى يزيد اين پيغمبر عزيز و بزرگوار جدّ من است يا جدّ تو اگر گويى جدّ تو است مردم همهء جهان دانند دروغ گويى

--> [ 1 ] در كتاب جلاء العيون چنين ترجمه كرده است : منم فرزند آنكه مقام ابراهيم را به رداى خود برداشت و من نديدم ركن را به معنى مقام ابراهيم عليه السّلام . و در تواريخ ذكر يا اشارتى به برداشتن آن مقام مبارك با رداء نيافتم بلكه ركن گوشه‌هاى كعبه است كه ركن عراقى و شامى و يمانى و مغربى گويند : و گاهى بر حجر الاسود اطلاق كنند كه در ركن عراقى است ؛ چون آن را حجر الركن مىگفتند و به كثرت استعمال حجر حذف شده و براى تسهيل به ركن تنها اكتفا مىكردند و كعبه را در زمانى كه پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم به رسالت مبعوث نشده بود تجديد عمارت كردند . طبرى گويد : چون بنا به آن حد رسيد كه بايد حجر الاسود را نصب كنند قبائل در آن خلاف كردند و نزاع برخاست و مصمّم به جنگ شدند بنى عبد الدار كاسهء بزرگ پرخون آوردند و دست در آن نهادند و پيمان بستند به جنگ و قريش چهار پنج روز درنگ نمودند و با هم مشورت مىكردند كه جلوگيرى آن فتنه را چگونه كنند تا ابو اميّة بن مغيرة سالخورده‌تر از ديگر قرشيان گفت : هر كس نخست از در مسجد الحرام در آيد هر چه فرمان دهد او را گردن نهيد و فتنه نيانگيزيد . پس اول كس كه در آمد پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بود گفتند : اين امين است حكم او را بپسنديم اين محمد است ؛ چون نزديك رسيد و خبر بگفتند فرمود : جامه آوريد آوردند و ركن را برگرفت يعنى حجر الاسود را و به دست خود در آن جامه نهاد و فرمود : هر قبيله جانبى از اين جامه را به دست گيرد و بردارد برداشتند تا محاذى محل آن رسيد خود آن را به دست خود در جاى نهاد و بر آن بنا فرمود و قريش آن حضرت را پيش از نزول وحى امين مىگفتند انتهى . و اين كار در نظر قريش و ديگر قبايل بزرگ آمد و آن را نعمتى دانستند بر عرب كه اگر نبود بناى كعبه ناتمام مانده و جنگ عرب را تمام مىكرد و ظاهرا آن عبارت جلاء سهو است در ترجمه و اللّه العالم .