الشيخ عباس القمي ( مترجم : علامه شعرانى )
416
نفس المهموم ( دمع السجوم ) ( فارسي )
مادر به خدا حريم ما را مباح شمردند اى مادر به خدا پدر ما حسين عليه السّلام را كشتند . گفت : ديگر مگوى اى سكينه كه جگر مرا آتش زدى و بند دلم را پاره كردى اين پيراهن حسين عليه السّلام است با من و از من جدا نشود تا به لقاى پروردگار رسم . پس از خواب بيدار شدم و خواستم اين خواب را پوشيده دارم با كسان خودمان گفتم امّا ميان مردم شايع شد . ( 1 ) ( بحار ) از هند زوجهء يزيد روايت است كه گفت : در بستر خفته بودم در آسمان را ديدم گشوده و فرشتگان دسته دسته نزد سر مطهّر حسين عليه السّلام مىآمدند و مىگفتند : السلام عليك يا ابا عبد اللّه السلام عليك يا بن رسول اللّه در آن ميان پارهء ابرى ديدم از آسمان فرود آمد و مردان بسيار بر آن بودند و مردى درخشنده روى مانند ماه در ميان آنها بود پيش آمد و خم شد و دندانهاى ابى عبد اللّه عليه السّلام را ببوسيد و مىگفت : اى فرزند تو را كشتند مىشود تو را نشناخته باشند از آب نوشيدن تو را منع كردند اى فرزند ، من جدّ تو پيغمبرم و اين پدرت على مرتضى و اين برادرت حسن - عليهم السلام - و اين عمّ تو جعفر و اين عقيل و اين دو حمزه و عبّاسند . و همچنين يكى يكى خاندان را شمرد . هند گفت : ترسان و هراسان از خواب برجستم و روشنايى ديدم از سر حسين مىتافت در طلب يزيد شدم او را در خانهء تاريكى يافتم روى به ديوار كرده و مىگفت : مالى للحسين مرا با حسين چهكار و سخت اندوهگين بود خواب را با او گفتم سر به زير انداخت و گفت : چون بامداد شد حرم پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم را بخواست و پرسيد اينجا بمانيد دوستتر داريد يا به مدينه بازگرديد و جائزتى گرانبها به شما دهم ؟ گفتند : اول بايد بر حسين عليه السّلام عزادارى كنيم . گفت : هر چه خواهيد كنيد پس حجرهها و خانهها خالى كرد در دمشق و هر زن قرشيّه و هاشميّه جامه سياه پوشيد و بر حسين عليه السّلام شيون و زارى كردند هفت روز على ما نقل . ( 2 ) ابن نما گفت : زنان در مدّت اقامت در دمشق به سوز و ناله زبان گرفته بودند و با آه و زارى شيوه مىكردند و مصيبت آن گرفتاران بزرگ شده بود و جرّاح زخم آن داغداران از علاج فرو مانده ( الاسى لكلم الثّكلى عال طبّه ) در خانهاى جاى داده بودندشان كه آنها را از سرما و گرما حفظ نمىكرد « حتّى تقشّرت الجلود و سال الصّديد بعد كنّ الخدور و ظلّ السّتور و الصّبر طاعن و الجزع مقيم و الحزن لهنّ نديم » . يعنى : « پس از پردهنشينى و سايهپرورى رخسارشان پوست انداخت و صديد جارى گشت شكيبايى رفته رشتهء صبر گسسته و اندوه با ايشان پيوسته » . ( 3 ) كامل بهايى از كتاب حاويه نقل كرده است كه : زنان خاندان نبوّت شهادت پدران را از فرزندان خردسال پنهان مىداشتند و مىگفتند : پدرانتان به سفر رفتهاند و همچنين بود تا يزيد