الشيخ عباس القمي ( مترجم : علامه شعرانى )

417

نفس المهموم ( دمع السجوم ) ( فارسي )

آنان را به سراى خويش در آورد و حسين عليه السّلام را دختركى خردسال بود چهارساله شبى از خواب برخاست سخت پريشان و گفت : پدرم كجاست كه من اكنون او را ديدم چون زنان اين سخن بشنيدند بگريستند و كودكان ديگر هم و شيون برخاست و يزيد بيدار شد و پرسيد : چه خبر است ؟ تفحّص كردند و قضيه بازگفتند يزيد گفت : سر پدرش را نزد او بريد آوردند و در دامنش نهادند گفت : اين چيست ؟ گفتند : سر پدرت . آن دخترك را دل از جاى بركنده شده و فريادى زد و بيمار شد در همان روزها در دمشق در گذشت . و اين روايت در بعض كتب مفصّلتر آمده است كه بر آن سر شريف دستمال ديبقى افكند و پيش آن دختر نهادند و روپوش از آن برداشتند و گفتند : اين سر پدر تو است آن را از طشت برداشت و در دامن نهاد و مىگفت ؟ كيست كه تو را به خون خضاب كرد ؟ اى پدر كه رگ گلوى تو را بريد ؟ اى پدر كه مرا به اين كوچكى يتيم كرد ؟ اى پدر پس از تو به كه اميدوار باشيم ؟ اى پدر اين دختر يتيم را كه بزرگ كند ؟ و از اين قبيل سخنان نقل كند تا گويد : دهان بر دهان شريف پدر نهاد گريه سخت كرد چنان كه بيهوش افتاد او را حركت دادند از دنيا رفته بود و چون اهل بيت اين بديدند صدا به گريه بلند كردند و داغشان تازه شد و هر كس از اهل دمشق بر آن آگاه شد زن يا مرد گريان شدند . ( 1 ) ( بحار ) صاحب مناقب و غير او گفتند : يزيد - لعنه اللّه - خطيبى را امر كرد بر فراز منبر بر آيد و حسين عليه السّلام و پدرش على عليه السّلام را ناسزا گويد پس خطيب سپاس و ستايش خداى را بجاى آورد و آن دو بزرگوار را ناسزا گفت و در ستايش معاويه و يزيد سخن درازى كرد و هر امر نيكى بدانها نسبت داد پس على بن الحسين عليهما السّلام فرياد زد : اى خطيب واى بر تو خشم خداوند را به خوشنودى آفريدگان خريدى پس جاى خويش را در آتش آماده بين . آنگاه فرمود : اى يزيد مرا رخصت ده تا بر فراز اين منبر روم و سخنانى گويم كه خوشنودى خدا در آن باشد و اهل مجلس از شنيدن آن اجر و ثواب برند يزيد راضى نشد مردم گفتند : يا امير المؤمنين اجازت ده به منبر رود شايد از او چيزى شنويم گفت : اگر بر فراز منبر رود تا مرا با آل ابى سفيان رسوا نكند فرود نيايد . گفتند : يا امير المؤمنين اين نوجوان خردسال چه تواند كرد ؟ يزيد گفت : كام اين خاندان را در كودكى به علم برداشتند شاميان اصرار كردند تا رخصت داد و زين العابدين عليه السّلام به منبر بر آمد خداى را سپاس گفت و ستايش كرد و خطبه خواند كه اشكها روان گشت و دلها به فزع آمد آنگاه فرمود : « ايّها النّاس اعطينا ستّا و فضّلنا بسبع اعطينا العلم و الحلم و السّماحة و الفصاحة و الشّجاعة و المحبّة في قلوب المؤمنين و فضّلنا بانّ منّا النّبىّ المختار محمّد و منّا الصّدّيق و منّا الطّيار و منّا