الشيخ عباس القمي ( مترجم : علامه شعرانى )

401

نفس المهموم ( دمع السجوم ) ( فارسي )

( 1 ) ابن عبد ربه اندلسى در عقد الفريد از ريّاشى روايت كرده است باسناده از محمد بن حسين بن على بن ابى طالب عليهم السّلام ( ظاهرا محمد بن على بن الحسين است و نام على سقط شده است ) گفت : ما را نزد يزيد بردند پس از كشتن حسين عليه السّلام و ما دوازده پسر بوديم و بزرگتر از همه على بن الحسين عليهما السّلام بود و ما را بر يزيد در آوردند هر يك دست به گردن بسته پس با ما گفت : بندگان اهل عراق شما را به قتل رسانيدند و من از خروج ابى عبد اللّه عليه السّلام و كشتن وى آگاه نبودم . شيخ ابن نما گفت : على بن الحسين عليهما السّلام گفت : ما دوازده پسر بوديم در غل بسته ما را بر يزيد بن معاويه در آوردند چون نزديك او ايستاديم گفتم : تو را به خدا سوگند چه پندارى و اگر رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ما را بر اين حال نگرد چه كند ؟ يزيد با مردم شام گفت : دربارهء اينان چه بينيد ؟ مؤلف گويد : ملعونى سخنى زشت گفت كه آن را نقل نكردم . مترجم گويد : آن ملعون رأى به كشتن آنها داد و مثلى به زبان عربى آورد كه به جاى آن ما در فارسى گوييم : شير را بچه همىماند به دو . و اين مؤدّبانه‌تر است از آن مثل عربى . اين گونه مطالب را كه ناقلين روايت كردند بايد طورى ذكر كرد كه هم معنى پوشيده نماند و هم رعايت ادب شده باشد اما هيچ نقل نكردن پسنديده نيست . و اگر مورّخان احساسات و عواطف را در نقل وقايع بكاربرند هيچ داستانى چنان كه واقع شده است به سمع متأخّرين نمىرسد . به سياق كتاب بازگرديم ؛ ( 2 ) نعمان بشير گفت : اى يزيد با اهل بيت حسين عليه السّلام آن كن كه اگر پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم آنها را بر اين حال مىديد آن كار مىكرد . و فاطمه دختر امام فرمود : اى يزيد اينان دختران پيغمبرند كه اسير تو شده‌اند . از سخن او مردم را دل بشكست و هر كس در آن سراى بود بگريست چنان كه فريادها بلند شد على بن الحسين عليهما السّلام گفت : من در غل بسته بودم گفتم : اى يزيد آيا اجازت مىدهى من سخنى گويم ؟ گفت : بگو امّا هجر مگوى . گفتم : در جايى ايستاده‌ام كه شايستهء چون من كسى ياوه گويى نيست ؛ انديشه كنى اگر رسول خداى صلّى اللّه عليه و آله و سلّم مرا در غل ببيند با من چه كند ؟ يزيد با اطرافيان خود گفت : او را بگشاييد . ( 3 ) در اثبات الوصية مسعودى است كه : چون حسين عليه السّلام شهيد شد على بن الحسين عليهما السّلام را با حرم روانهء شام كردند و بر يزيد در آوردند و ابو جعفر فرزندش دو سال و چند ماه داشت او را هم بردند يزيد گفت : اى على بن الحسين چه ديدى ؟ فرمود : آنچه خداوند مقدّر فرموده بود پيش از آنكه آسمانها و زمين را بيافريند . يزيد با همگنان مشورت كرد در امر وى رأى به قتل او