الشيخ عباس القمي ( مترجم : علامه شعرانى )
392
نفس المهموم ( دمع السجوم ) ( فارسي )
يعنى : « اى پسر دختر محمد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم سر تو را آوردند خونآلوده و گويى به سبب ريختن خون تو آشكارا و عمدا پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم را كشتند ، تو را تشنه كشتند و پاس قرآن و تأويل آن را در كشتن تو نداشتند براى تو بانگ به اللّه اكبر بلند كردند با آنكه به كشتن تو اللّه اكبر و لا إله الا اللّه را كشتند » . ( 1 ) در بحار است كه صاحب مناقب به اسناده از زيد از پدرانش روايت كرده است كه : سهل بن سعد گفت : به بيت المقدّس مىرفتم گذارم بر دمشق افتاد و شهرى ديدم جويهاى آب روان و درختان بسيار ، پردهها و حجابهاى ديبا آويخته مردم را ديدم شادمانى مىنمايند و زنان دف و طبل مىزنند با خود گفتم : شاميان را عيدى باشد كه ما ندانيم پس چند تن ديدم با يكديگر سخن مىگفتند پرسيدم : شما شاميان را عيدى است كه ما نمىدانيم ؟ گفتند : اى پيرمرد گويا تو بيابانئى چادرنشين ؟ گفتم : من سهل بن سعدم محمد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم را ديدهام . گفتند : اى سهل عجب ندارى كه آسمان خون نمىبارد و زمين اهل خود را فرو نمىبرد ؟ گفتم : مگر چه شده ؟ گفتند : اين سر حسين عليه السّلام عترت محمد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم است از عراق ارمغان آوردهاند ! گفتم : وا عجبا سر حسين عليه السّلام را آوردند و مردم شادى مىنمايند ؟ ! باز پرسيدم : از كدام دروازه مىآورند ؟ اشارت به دروازهاى كردند كه آن را باب ساعات گويند . ( 2 ) سهل گفت : در ميان گفتگوى ما ناگهان ديدم بيرقهاى پىدرپى پيدا شد و سوارى ديدم بيرقى در دست داشت پيكان از بالاى آن بيرون آورده و سرى بر آن بود روشن شبيهترين مردم به رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و ناگاه ديدم از پشت سر وى زنانى بر شتران بىروپوش سوارند و نزديك شدم و از زن نخستين پرسيدم : كيستى ؟ گفت : سكينهء بنت الحسين عليه السّلام گفتم : حاجتى دارى تا بر آورم كه من سهل [ 1 ] بن سعد ساعدى هستم جدّ تو را ديدم و حديث او را شنيدم ؟ گفت : اى سهل به حامل اين سر بگو كه آن را پيشتر برد تا مردم مشغول به نگريستن آن شوند و به حرم پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم نگاه نكنند . سهل گفت : نزديك آن نيزه دار شدم گفتم : توانى حاجت مرا برآورى و چهارصد دينار بستانى ؟ گفت : حاجت تو چيست ؟ گفتم : اين سر را از حرم جلوتر برى . پذيرفت و آن زر به دو دادم و سر را در حقّه گذاشتند و بر يزيد در آمدند من هم با آنها رفتم و يزيد را ديدم بر تخت نشسته و تاجى بر سر دارد درّ و ياقوت در آن نشانيده و برگرد او پير مردان قريش بودند چون حامل سر بر او داخل شد گفت :
--> [ 1 ] سهل بن سعد ساعدى انصارى زمان رحلت پيغمبر پانزدهساله بود و آخرين كس بود از صحابه كه به مدينه وفات يافت به سنّ نود و شش سالگى .