الشيخ عباس القمي ( مترجم : علامه شعرانى )
391
نفس المهموم ( دمع السجوم ) ( فارسي )
و مذا برزوها جهرة من خدورها * عشيّة لا حام يذود و يكنف توارت بخدر من جلالة قدرها * بهيبة انوار الاله يسجّف لقد قطع الاكباد حزنا مصابها * و قد غادر الاحشاء تهفو و ترجف يعنى : « جانم به فداى دختران فاطمه - سلام اللّه عليها - از كسى مهربانى چشم داشتند كه به آنها مهربانى نمىنمود . چون آنها را از پرده بيرون كشيدند در آن شبى كه حمايت كنندهاى نبود تا دشمن را براند و آنان را در زينهار خود حفظ كند . از آن هنگام در پرده از جلالت قدر و بزرگى مستور شدند و هيبت نور الهى پوشش آنها گشت مصيبت ايشان جگرها را از غم پاره كرد و دلها را به لرزه آورد » [ 1 ] . ( 1 ) از يكى از بزرگان تابعين روايت است كه چون سر مبارك حسين عليه السّلام را در شام ديد يك ماه خود را پنهان كرد پس از يك ماه او را يافتند از سبب غيبت وى پرسيدند ؟ گفت : نمىبينيد چه بلايى بر ما آمد و اين شعر انشاء كرد : جاءا برأسك يا ابن بنت محمّد * مترملا بدمائه ترميلا و كانّما بك يا بن بنت محمّد * قتلوا جهارا عامدين رسولا قتلوك عطشانا و لم يترقّبوا * فى قتلك التّأويل و التّنزيلا و يكبّرون بان قتلت و انّما * قتلوا بك التّكبير و التّهليلا
--> [ 1 ] از عبارت سيّد - رحمه اللّه - چنان معلوم مىشود كه : اسرا را با سرهاى مطهر با هم به شام بردند و با هم وارد شهر شدند . و همين كه از عبارت او مفهوم مىشود در ذهن غالب مردم مركوز است اما از دو روايت معتبر كه احتمال ضعف و كذب در آن دو داده نمىشود معلوم مىگردد كه : سر مطهر را زودتر فرستادند و اهل بيت را پس از آن ، يك روايت آنكه سر مطهر اول ماه صفر به دمشق رسيد اين را ابو ريحان بيرونى و ديگر علما روايت كردند و ابو ريحان سخت پاى بسته به صحت منقولات خويش و مردى متعمّق دقيق بود و عقل و عادت مؤيد آن است ؛ چون عامل و حاكم و سرهنگ سلطان هميشه براى چاپلوسى و اظهار خدمت خود خبر مغلوب شدن دشمن و سر او را هر چه زودتر به امير خود مىرساند همچنان كه وقتى حضرت را شهيد كردند فورا سر مطهر را با خولى بن يزيد به كوفه فرستادند و بقيه سرها و اسراء را فرداى آن روز آوردند عبيد الله نيز براى اظهار خدمت به يزيد سر مطهر سيد الشهدا عليه السّلام را با چابك سواران تندرو هر چه زودتر به شام فرستاد و آنها اول صفر رسيدند به رسم چاپاران . و در روايت صحيح و معتبر ديگر دربارهء اهل بيت بگذشت كه ابن زياد آنها را در كوفه به زندان كرد و نگاهداشت و به يزيد نامه نوشت و دستورى خواست كه آنها را نگاهدارد يا روانهء مدينه كند . و اين قصه را چنان كه گفتيم عوانة بن حكم نقل كرد كه خود مورّخى معتبر بود و كتاب در تاريخ بنى اميّه نوشت و بسيار قديم است كه اگر واقعه طف را خود در نيافت با مردمى كه آن واقعه را دريافته بودند معاصر بود و در عهد او هنوز پيرمردانى كه عبيد الله را ديده و اسراء را مشاهده كرده بودند حيات داشتند . و روايات ديگر به اعتبار اين دو روايت نيست . پس طريقه جمع آن است كه سر مطهر آن حضرت را زود فرستادند و اول صفر به شام رسيد و اهل بيت عليهم السّلام را و همچنين ساير سرها را پس از آن فرستادند با هم يا اول سرها را و پس از آن اهل بيت را و نزديك دمشق باز سرها را بيرون فرستادند و با اهل بيت وارد كردند براى نظارهء مردم و ترغيب آنها و اللّه العالم .