الشيخ عباس القمي ( مترجم : علامه شعرانى )
390
نفس المهموم ( دمع السجوم ) ( فارسي )
( 1 ) فصل سيزدهم / در ورود اهل بيت به شام شيخ كفعمى و شيخ بهايى و محدّث كاشانى گفتند : روز اول صفر سر حضرت سيّد الشهدا عليه السّلام را به شام درآوردند و بنى اميّه آن روز را عيد گرفتند و اندوه مؤمنان در اين روز تازه گردد . كانت مآتم بالعراق تعدّها * امويّة بالشّام من اعيادها يعنى در عراق عزاها بر پاى بود كه امويان شام آن را عيد خويش شمارند . و از ابى ريحان بيرونى در آثار الباقيه نقل است كه : روز اول صفر سر حسين عليه السّلام را به دمشق در آوردند و يزيد بن معاويه آن را پيش دست خود نهاد و به چوب دستى بر دندانهاى پيشين او مىزد و مىگفت : لست من خندف الخ . و در مناقب از ابى مخنف است كه : چون سر آن حضرت را بريزيد در آوردند بويى خوش از آن مىدميد بهتر از هر عطرى . ( 2 ) سيّد ( ره ) گفت : آن مردم سر حسين عليه السّلام و اسرا را بردند چون نزديك دمشق رسيدند امّ كلثوم نزد شمر آمد و شمر هم از فرستادگان بود و فرمود : اى شمر به تو حاجتى دارم . پرسيد : حاجت تو چيست ؟ فرمود : چون ما را به شهر درآورى از درى بر كه نظاره گيان اندك باشند و با آن مردم كه همراه تواند بگوى سرها را از ميان كجاوهها بيرون برند و ما را از آنها دور تر دارند كه از بسيارى نگاه كردن رسوا شديم . اما شمر در جواب آن سؤال امر كرد سرها را بر نيزه كنند و ميان كجاوهها آرند از لجاجت و دشمنى و آنها را از وسط نظارگيان بگذرانيد با همان حالت تا به دروازهء دمشق رسيدند و آنها را بر پلّههاى در مسجد جامع بايستانيدند جايى كه اسيران را نگاه مىداشتند : بنفسى النّساء الفاطميّات اصبحت * من الاسر يسترئفن من ليس يرأف