الشيخ عباس القمي ( مترجم : علامه شعرانى )

385

نفس المهموم ( دمع السجوم ) ( فارسي )

( 1 ) مؤلف گويد : از تواريخ و سير معلوم مىشود كه عمر سعد با آن جماعت نبود و بعيدتر از اين آنكه در كتاب مزبور گويد : عمر سعد روانهء رى شد اما به ولايت خود نرسيد و خداوند جان او را بگرفت و در راه بمرد امّا قول صحيح آن است كه عمر بن سعد را مختار كشت در سراى او به كوفه و دعاى حضرت امام حسين عليه السّلام دربارهء او مستجاب شد كه گفت : « سلّط اللّه عليك من يذبحك بعدى على فراشك » . ( 2 ) سيّد رحمه اللّه گويد : ابن لهيعه و غير او حديثى روايت كردند و ما موضع حاجت از آن را بياوريم گفت : طواف كعبه مىكردم ناگهان مردى را ديدم مىگفت : خدايا مرا بيامرز و نه پندارم بيامرزى . گفتم : اى بندهء خدا از خداى بترس و چنين سخن مگوى كه اگر گناهان تو به اندازهء دانه‌هاى باران و برگ درختان باشد و توبه كنى خدا تو را بيامرزد كه آمرزنده و مهربان است . گفت : نزديك من آى تا داستان خويش با تو گويم نزديك او رفتم گفت : بدان كه ما پنجاه مرد بوديم و سر حسين عليه السّلام را به شام مىبرديم چون شام مىشد سر را در صندوقى مىنهاديم و گرد آن به شراب مىنشستيم شبى ياران من شراب نوشيدند تا مست شدند و من ننوشيدم وقتى تاريكى شب ما را گرفت رعد و برقى ديدم و درهاى آسمان را نگريستم گشوده و آدم و نوح و ابراهيم و اسماعيل و اسحاق و پيغمبر ما محمد - صلّى اللّه عليه و آله - فرود آمدند با جبرئيل و بسيار فرشتگان و جبرئيل نزديك صندوق آمد و سر را بيرون آورد و به خويش چسبانيد و بوسيد و همچنين پيغمبران يكايك و پيغمبر ما صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بگريست و پيغمبران او را تعزيت و سر سلامتى دادند جبرئيل با او گفت : اى محمد خداوند تبارك و تعالى مرا فرمود مطيع تو باشم هر چه بفرمايى دربارهء امت خويش اگر خواهى زمين را بلرزانم كه زير و رو شود چنان كه با قوم لوط كردم ؟ پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فرمود : اى جبرئيل نمىخواهم چون كه روز قيامت شود با آنها در حضور خداوند به هم خواهم رسيد . آنگاه فرشتگان سوى ما آمدند تا ما را بكشند من گفتم : الامان الامان يا رسول اللّه فرمود : برو لا غفر اللّه لك .