الشيخ عباس القمي ( مترجم : علامه شعرانى )
384
نفس المهموم ( دمع السجوم ) ( فارسي )
( 1 ) سبط ابن جوزى مسندا روايت كرد از ابى محمد عبد الملك بن هشام نحوى بصرى در ضمن حديثى كه : چون آن مردم در منزلى فرود آمدندى سر را از صندوقى كه براى آن ساخته بودند بيرون آوردندى و بر نيزه نصب كردندى و همه شب پاس او داشتندى تا وقت رحيل باز آن را در صندوق مىنهادند پس در منزلى فرود آمدند دير راهبى بود سر را به عادت بيرون آوردند و بر نيزه نصب كردند و پاسبانان پاس مىدادند و نيزه را به دير تكيه دادند نيمهء شب راهب نورى ديد از آنجا كه سر بود تا به آسمان كشيده و بر آن قوم مشرّف گشت و گفت : شما كيستيد ؟ گفتند : اصحاب ابن زياد . پرسيد : اين سر كيست ؟ گفتند : سر حسين بن على بن ابى طالب و فاطمه دختر رسول خدا . پرسيد : پيغمبر خودتان ؟ گفتند : آرى . گفت : چه بد مردمى هستيد اگر مسيح را فرزندى بود ما او را در چشم خويش جاى مىداديم . آنگاه گفت : شما مىتوانيد كارى كنيد . گفتند : چه كار ؟ گفت : من ده هزار دينار دارم آن را بستانيد و سر را به من دهيد امشب نزد من باشد و چون خواستيد روانه شويد آن را بگيريد . بپذيرفتند سر را به او دادند و پولها را بگرفتند ؛ راهب سر را برداشت و بشست و خوشبوى كرد و روى زانو گذاشت و همهء شب بگريست تا سپيدهء صبح بدميد گفت : اى سر ! من غير خويشتن چيزى ندارم و شهادت مىدهم به يگانگى خدا و اينكه جدّ تو پيغمبر او بود و شهادت مىدهم كه من خود مولى و بندهء توام آنگاه از دير بيرون آمد و اهل بيت را خدمت مىكرد . ( 2 ) ابن هشام در سيره گفت : سر را برداشتند و روانه شدند چون نزديك دمشق رسيدند با يكديگر گفتند : آن مال را زودتر ميان خويش قسمت كنيم مبادا يزيد بر آن واقف شود و از ما بستاند پس كيسهها را آوردند و گشودند و آن زرها سفال شده بود و بر يك سوى آن نگاشته : وَ لا تَحْسَبَنَّ اللَّهَ غافِلًا عَمَّا يَعْمَلُ الظَّالِمُونَ [ 1 ] و به روى ديگر : وَ سَيَعْلَمُ الَّذِينَ ظَلَمُوا أَيَّ مُنْقَلَبٍ يَنْقَلِبُونَ [ 2 ] آنها را در بردى [ 3 ] ريختند . شيخ اجلّ سعيد بن هبة اللّه راوندى در خرائج اين خبر را به تفصيل آورده است و در آن كتاب گويد : راهب چون سر شريف را به آنها بازگردانيد از دير فرود آمد و در كوهى تنها به عبادت پروردگار پرداخت . و هم در آن كتاب گويد كه : رئيس آن جماعت عمر سعد بود و او آن مال از راهب بگرفت و چون ديد سفال شده است غلامان خود را فرمود در نهر ريختند .
--> [ 1 ] سوره ابراهيم ، آيه 42 . [ 2 ] سوره شعرا ، آيه 227 . [ 3 ] بردى - بفتح باء و راء و دال در آخر آن الف - نهرى است در دمشق از جانب مغرب به شهر مىآيد و از مشرق بيرون مىرود .