الشيخ عباس القمي ( مترجم : علامه شعرانى )
368
نفس المهموم ( دمع السجوم ) ( فارسي )
( ارشاد ) ابن زياد افروخته شد و عمرو بن حريث گفت : اى امير اين زن است و زن را به گفتار نگيرند و در سخن ملامت نكنند . ( 1 ) پس ابن زياد گفت : از گردنكشى بزرگتر خاندان و خويشان تو دردى به دل داشتم كه خدا شفا داد . و دل زينب بشكست و بگريست و گفت : « لقد قتلت كهلى و ابرت اهلى و قطعت فرعى و اجتثثت اصلى فان يشفك هذا فقد اشتفيت » : « سرور مرا كشتى و خاندان مرا بر انداختى و شاخ مرا بريدى و ريشهء مرا بكندى پس اگر شفاى تو در اين است البته شفادادهشدهاى » . ابن زياد گفت : سجع نيكو مىآورد پدرش هم سجع گوى و شاعر بود . زينب فرمود : زن را با سجع گويى چه ؟ سرم گرم كار ديگر است از سوز سينه چيزى بر زبانم جارى شد كه گفتم . و على بن الحسين عليهما السّلام را از نظر او گذرانيدند پرسيد : كيستى ؟ فرمود : على بن الحسين . آن ملعون گفت : اگر على بن الحسين را خدا نكشت ؟ امام فرمود : برادرى داشتم على نام داشت مردم او را كشتند . ابن زياد گفت : خدا كشت . امام فرمود : « اللّه يتوفّى الانفس حين موتها » . پس ابن زياد خشمگين گرديد و گفت : در پاسخ من دليرى مىكنى و هنوز دل دارى كه با من سخن كنى او را ببريد و گردن بزنيد . پس زينب عمّهاش در وى آويخت و گفت : اى پسر زياد هر چه خون از ما ريختى بس است . و او را در آغوش گرفت و گفت : و اللّه از او جدا نمىشوم اگر او را بكشى مرا نيز با او بكش پس ابن زياد ساعتى بدان دو نگريست و گفت : عجبا للرّحم ، خويشى عجيب است به خدا سوگند كه اين زن دوست دارد با برادرزادهاش كشته شود او را رها كنيد « فانّى اراه لما به » يعنى پندارم همين رنجورى وى را بكشد . ( 2 ) ( تذكرهء سبط ) گويند : رباب دختر امرؤ القيس زوجهء آن حضرت سر مطهّر او را برداشت و در دامن گذاشت و بوسيد و گفت : وا حسينا فلا نسيت حسينا * اقصدته اسنّة الادعياء غادروه بكربلاء صريعا * لاسقى اللّه جانبى كربلاء وا حسيناه كه من حسين عليه السّلام را فراموش نكنم پيكان آن حرامزادگان به پيكر او رسيد او را در كربلا افتاده گذاشتند خداوند هيچ جانب كربلا را سيراب نكند . سيّد ( ره ) آن كلام زينب را كه فرمود : اگر مىخواهى او را بكشى مرا با او بكش نقل كرده است . و پس از آن گويد : على عليه السّلام با عمّهء خود گفت : اى عمّه خاموش باش تا من سخن گويم آنگاه روى به ابن زياد كرد و فرمود : آيا مرا از مرگ مىترسانى ندانستى كه كشته شدن ما را عادت است و شهيد گشتن براى ما كرامت ؟ آنگاه ابن زياد امر كرد امام عليه السّلام را با اهل بيت به خانهء