الشيخ عباس القمي ( مترجم : علامه شعرانى )
369
نفس المهموم ( دمع السجوم ) ( فارسي )
پهلوى مسجد اعظم بردند و زينب فرمود : زن عربيّه نزد ما نيايد مگر مملوكه يا ام ولد كه آنها مانند ما اسير شدهاند ( و از سوز دل ما آنها آگاهند ) . باز ابن زياد امر كرد سر مطهّر را در كوچهها بگردانيدند . ( 1 ) مؤلف گويد : شايسته است در اينجا تمثيل به اين اشعار : رأس ابن بنت محمّد و وصيّة * للناظرين على قناة يرفع و المسلمون بمنظر و بمسمع * لا منكر منهم و لا متفجّع كحلت بمنظرك العيون عماية * و اصمّ رزءك كلّ رنّ يسمع ايقظت اجفانا و كنت لها كرى * و انمت عينا لم تكن بك تهجع ما روضة الّا تمنّت انّها * لك حفرة و لخطّ قبرك مضجع 1 . سر پسر دختر پيغمبر و جانشين او در چشم مردم بالاى نيزه بلند مىشود . 2 . در پيش چشم و گوش مسلمانان و هيچكس انكار نمىكند و زارى نمىنمايد . 3 . از ديدن مصيبت تو چشمها نابينا شد و عزاى تو هر آوازى را كه شنيده مىشد فرونشانيد . 4 . ديدههايى را كه تو موجب خواب آنها بودى بيدار كردى و چشمى را كه از ترس تو به خواب نمىرفت خوابانيدى . 5 . هيچ باغى نيست مگر آرزو مىدارد قبر و آرامگاه تو باشد . شيخ صدوق در امالى و فتّال نيشابورى در روضة الواعظين از دربان عبيد الله روايت كردند كه : چون سر مطهّر ابى عبد اللّه عليه السّلام را آوردند بفرمود تا آن را در طشتى از زر پيش دست او نهادند و به چوب دستى بر دندانهاى او مىزد و مىگفت : يا ابا عبد اللّه زود مويت سفيد شد . يك تن از آن جماعت گفت : بس كن كه من ديدم پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم را جاى چوب تو را مىبوسيد . ابن زياد گفت : اين روز به جاى روز بدر ، آنگاه امر كرد على بن الحسين عليهما السّلام را غل كردند و با زنان و اسيران به زندان فرستاد و من با آنها بودم بر هيچ گروهى از زن و مرد در كوچهها نمىگذشتيم مگر بر روى مىزدند و مىگريستند پس آنها را به زندان كردند و در بر آنها بستند پس از آن ابن زياد على بن الحسين عليهما السّلام و زنان را بخواند و سر حسين عليه السّلام را بياورد و زينب هم در ميان آنها بود پس ابن زياد گفت : الحمد للّه الّذى فضحكم و قتلكم