الشيخ عباس القمي ( مترجم : علامه شعرانى )
351
نفس المهموم ( دمع السجوم ) ( فارسي )
( 1 ) فصل هفتم / ورود اهل بيت به كوفه ( ملهوف ) چون ابن سعد با اسيران نزديك كوفه رسيد مردم شهر به نظاره گرد آمده بودند راوى گفت : زنى از اهل كوفه از بلندى بر اسيران مشرف گشت و گفت : شما اسيران كدام طايفهايد ؟ گفتند : اسيران آل محمد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم آن زن فرود آمد چادر و مقنعه و جامههايى ديگر بياورد به آنان داد تا خويش را بپوشيدند . راوى گفت : على بن الحسين عليهما السّلام با آن زنان بود و از بيمارى ناتوان و حسن معروف به حسن مثنّى نيز با ايشان بود و او عمّ خويش را يارى كرد و بر زخم شمشير و نيزه شكيب نمود تا زخمهاى بسيار وى را رسيد و نيز زيد و عمرو و فرزندان امام حسن عليه السّلام با ايشان بودند و على بن الحسين عليهما السّلام مىفرمود : شما بر ما چنين شيون و زارى مىكنيد پس ما را كه كشت ؟ ! ( 2 ) مؤلف گويد : از عقيلهء مهين بانوى خاندان هاشم زينب دختر امير المؤمنين عليه السّلام روايت است كه : چون ابن ملجم شمشير بر فرق همايون پدرش زد و نشانهء مرگ در پدر بديد حديث امّ ايمن را بر آن حضرت عرض كرد و گفت : دوست دارم آن حديث از تو بشنوم . على عليه السّلام فرمود : اى دخترم حديث همان است كه امّ ايمن گفت و گويى مىبينم تو را با زنان ديگر اين خاندان خوار و زار و گرفتار و مىترسيد مردم از هر سوى شما را فروگيرند پس شكيبايى نماييد قسم به آن كس كه دانه را بشكافت و جنين را بيافريد كه آن روز دوست خدا در روى زمين شماييد و شيعيان و دوستان شما و بس . ( احتجاج ) خطبهء زينب عليها السّلام در حضور اهل كوفه در آن روز كه وارد كوفه شدند به نكوهش و سرزنش آنان . ( 3 ) از حذام بن مستير اسدى روايت شده است كه چون على بن الحسين عليهما السّلام را با زنان از كربلا آوردند زنان اهل كوفه را ديدند زارى كنان و گريبان چاك زده و مردان هم با آنها مىگريستند