الشيخ عباس القمي ( مترجم : علامه شعرانى )
313
نفس المهموم ( دمع السجوم ) ( فارسي )
و عمامه بر سر داشت و به وسمه يعنى رنگ خضاب كرده بود . پيش از كشته شدن او را ديدم پياده بود اما مانند سوارى دلير جنگ مىكرد و از تيرها كه مىافكندند احتراز مىجست و بر پيكر هر سوارى كه رخنه آشكار بود مىزد و مىدريد و حمله مىكرد و مىفرمود : آيا بر كشتن من مصمّم شديد به خدا قسم كه خداوند خشم گيرد بر شما از كشتن من بيش از كشتن هر بندهء ديگر و اميدوارم كه خداوند مرا گرامى دارد چنان كه شما خوار گرديد و از شما انتقام كشد از جايى كه گمان نداشته باشيد ، به خدا سوگند كه اگر مرا بكشيد تيغ در ميان شما نهد و خونهاتان بريزد و هرگز از شما خوشنود نمىگردد و عذاب دردناكتان چشاند . ( 1 ) راوى گفت : مدتى گذشت و مردم از كشتن آن حضرت پرهيز مىكردند و هر كدام اين كار به ديگرى حوالت مىكرد پس شمر بانگ زد مادرتان به عزاى شما نشيند چه انتظار داريد و آن مردم از هر سوى حمله كردند . و شيخ مفيد گفت : زرعة بن شريك شمشيرى بر دست چپ آن حضرت زد و ببريد و ديگرى تيغ بر شانهء او زد كه به روى درافتاد . ( طبرى ) آنها بازگشتند و حسين عليه السّلام ( ينوء و يكبو ) يعنى افتانخيزان بود به مشقّت برمىخاست بازمىافتاد . و مفيد - رحمه اللّه - گفت : سنان ابن انس نخعى [ 1 ] بر او حمله كرد و نيزه بر آن حضرت زد و خولى بن يزيد بشتاب از اسب فرود آمد كه سر مبارك آن حضرت جدا كند بر خود بلرزيد شمر گفت : خدا بازوى تو را سست كند از چه مىلرزى ؟ و خود فرود آمد و سر مطهّر را جدا كرد - لعنه اللّه تعالى - . در ترجمه طبرى و روضة الصّفا مسطور است كه : سنان نيزه بر پشت آن حضرت زد كه از سينهء بىكينهاش سر زد و چون نيزه را بيرون كشيد روح مقدّسش به اعلا علييّن رسيد . ( 2 ) ابو العبّاس احمد بن يوسف دمشقى قرمانى متوفّى در سال 1019 در اخبار الدّول گويد :
--> [ 1 ] نتواند اما بعيد مىنمايد و كلام اهل لغت و ديگران بر آن دلالت ندارد و آنها كه گفتند بر حسب ذوق خود و جمع بين روايات و اقوال مورخين و علما گفتند و زهّاد قديم در زمان ائمّه براى گرانى و عزّت و اينكه لباس جبّاران است پوشيدن آن را مطلقا يا در نماز جايز نمىدانستند و در اخبار ما تجويز آن وارد شده است و فقها گويند : چون خز در آن زمان حيوان غير مأكول بود و ائمّه آن را تجويز كردند پس اين حيوان از ديگر حرام گوشتها مستثنى است . [ 1 ] طبرى در منتخب ذيل المذيل باسناده از پيرمردى از نخع روايت كرده است كه : وقتى حجّاج با مردم گفت : هر كس خدمتى كرده است يعنى به دولت بنى اميّه برخيزد . جماعتى برخاستند و خدمت خويش بگفتند و سنان بن انس هم برخاست و گفت : من كشندهء حسينم . حجّاج گفت : نيكو خدمتى است و چون به منزل خود بازگشت زبانش بسته شد و عقلش زايل گشت و در همانجا كه نشسته بود مىخورد و كار ديگر مىكرد تا به جهنم رفت ( مترجم ) .