الشيخ عباس القمي ( مترجم : علامه شعرانى )

291

نفس المهموم ( دمع السجوم ) ( فارسي )

عقبة بن ابى معيط و وليد بن مغيره و عتبة بن ربيعه و غير ايشان از فراعنه و جبّاران قريش ايمن نبود و آن حضرت خويش را گرسنه مىداشت و رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم را سير مىكرد و خود تشنه مىماند و آب را به رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم مىنوشانيد و اگر بيمار مىشد او پرستار بود و چون تنها بود مايهء انس او بود . و ابو بكر از اينها دور بود از اين دردها چيزى نصيب او نمىشد و آسيبى به وى نمىرسيد و از اخبار آنان مجملى مىشنيد و مفصّل نمىدانست . سه سال چنين بودند معاملت و مناكحت با آنها ممنوع و با ايشان نشستن حرام ، گرفتار و محصور بودند و از بيرون آمدن از شعب و از هر كار ممنوع ، چگونه جاحظ اين فضيلت بىنظير را مهمل گذاشت و فراموش كرد انتهى . و شيخ ازرى در اين باره گفت : هذه من علاه احدى المعالى * و على هذه فقس ما سواها من غدا منجدا له في حصار الشّعب * اذ جدّ من قريش جفاها يوم لم يرع للنّبىّ ذمام * و تواصت بقطعه قرباها فئة احدثت احاديث بغى * عجّل اللّه في حدوث بلاها ففدا نفس احمد منه بالنّفس * و من هول كلّ بؤس وقاها كيف تنفكّ في الملمّات عنه * عصمة كان في القديم اخاها ( 1 ) و در تأييد قول ابى جعفر اسكافى كه گفت : چون بيمار مىشد او پرستار بود ، ابن ابى الحديد از سلمان فارسى ( رض ) روايت كرده است كه : بامداد بر رسول خدا در آمدم يك روز پيش از اينكه رحلت كرد با من گفت : نمىپرسى كه دوش چه كشيدم از درد و بيدارى من و على عليه السّلام ؟ گفتم : يا رسول اللّه امشب من به جاى او با تو بيدار باشم . فرمود : نه او سزاوارتر است از تو به اين كار . بابى انت و امّى يا امير المؤمنين . صفىّ الدين حلّى گويد : انت سرّ النّبىّ و الصّنو و ابن العمّ * و الصّهر و الاخ المستجاد لو رأى مثلك النّبىّ لآخاه * و الّا فاخطأ الانتقاد بكم باهل النّبىّ و لم يكف * لكم خامسا سواه يزاد كنت نفسا له و عرسك و ابنا * ك لديه النّساء و الاولاد جلّ معناك ان يحيط به الشّعر * و يحصى صفاته النّقاد