الشيخ عباس القمي ( مترجم : علامه شعرانى )

28

نفس المهموم ( دمع السجوم ) ( فارسي )

محبّت پيغمبر خدا نسبت به امام حسين عليه السّلام ( 1 ) و امّا فصاحت و زهد و تواضع و عبادت آن حضرت را اگر خواهيم ذكر كنيم از وضع رساله بيرون رويم . و به جاى آن اخبارى در محبّت پيغمبر خدا نسبت به او بياوريم . شيخ اجلّ محمّد بن شهر آشوب در مناقب روايت كرد از ابن عمر كه نبى صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بر منبر خطبه مىخواند حسين عليه السّلام بيرون آمد و پايش در جامه بپيچيد و بيفتاد و بگريست . پيغمبر اكرم از منبر فرود آمد و او را در بر گرفت و گفت : « قاتل اللّه الشّيطان فرزند امتحان است سوگند به آنكه جان من در دست اوست ندانستم كه از منبر فرود آمدم » . ( 2 ) در مناقب است كه : ابو السّعادات در فضايل عترت آورده است كه : يزيد بن ابى زياد گفت : روزى نبىّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم از خانهء عايشه بيرون آمد و بر خانه فاطمه - عليها سلام - بگذشت صداى گريه حسين عليه السّلام را شنيد و فرمود : « آيا نمىدانى كه گريه او مرا ناراحت مىسازد » ؟ ( 3 ) و در مناقب است كه ابن ماجه در « سنن » و زمخشرى در « فائق » آورده‌اند كه : نبى صلّى اللّه عليه و آله و سلّم حسين عليه السّلام را ديد در كوچه با كودكان بازى مىكند پس پيغمبر خدا جلوى ايشان آمد و يك دست خود بگشود حضرت حسين عليه السّلام از اين سوى به آن سوى مىگريخت و رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم مىخنديد با او ، پس او را بگرفت و يك دست زير زنخ ( چانه ) او گذشت و دست ديگر بر سر او و سر او را ، بلند كرد و بوسيد و گفت : « حسين منّى و انا من حسين ؛ خداى تعالى دوست دارد كسى را كه حسين عليه السّلام را دوست دارد و حسين سبطى است از اسباط » . ( 4 ) و در مناقب است از عبد الرحمن بن ابى ليلى كه گفت : « نزد رسول خدا نشسته بوديم كه حسين عليه السّلام بيامد و بر پشت نبى صلّى اللّه عليه و آله و سلّم مىجهيد ناگاه بول كرد حضرت فرمود : او را رها كنيد » . نيز در همان كتاب از احاديث ليث بن سعد است كه : « پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم روزى در جماعتى نماز مىگزارد و حسين عليه السّلام كودكى خرد نزديك او بود و پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم هرگاه سجده مىكرد حسين عليه السّلام مىآمد و بر پشت آن حضرت سوار مىشد و پاهاى خود را حركت مىداد و مىگفت : حل حل . و هرگاه آن حضرت مىخواست سر بردارد او را به دست مىگرفت و در كنار خويش مىنهاد و باز چون به سجده مىرفت بر پشت او سوار مىشد و حل حل مىگفت . و همچنين مىكرد تا از نماز فارغ شد » . ( 5 ) و از امالى حاكم روايت كرده است كه ابو رافع گفت : « با حسين عليه السّلام بازى مىكردم « بازى مدحاة » و آن بازى با سنگ است هرگاه سنگ من به سنگ او مىخورد مىگفتم بايد مرا به پشت بردارى ، مىگفت آيا بر پشت كسى سوار مىشوى كه بر پشت رسول خدا سوار مىشد ؟ من او را رها مىكردم . و هرگاه سنگ او به سنگ من اصابت مىكرد مىگفتم : من تو را بر دوش