الشيخ عباس القمي ( مترجم : علامه شعرانى )

274

نفس المهموم ( دمع السجوم ) ( فارسي )

عاجز نمىمانم . ابو سعيد گفت : « انّ الّذى تعرض به يرغب عنك » : آن كسى را كه پيش مىكشى از تو بيزار است ( مقصود وى اين است كه مىخواهى بگويى معاويه بر على عليه السّلام غالب آمد و ملك بستد و به وجود معاويه فخر كنى اما معاويه از تو بيزار است و غلبهء معاويه فخر زبير نمىشود ) . پس معاويه ابو سعيد را از گفتار بازداشت و آنها خاموش شدند و عايشه را خبر گفتگوى آنان برسيد وقتى ابو سعيد از نزديك سراى عايشه مىگذشت عايشه وى را آواز داد : يا ابا سعيد تو با خواهرزادهء من چنين و چنان گفتى ؟ ابو سعيد بدين سوى و آن سوى نگريست كسى را نديد گفت : شيطان تو را بيند اما تو او را نبينى عايشه بخنديد و گفت : « للّه ابو ك ما اذلق لسانك » چه تيززبانى ! ( 1 ) شهادت قاسم بن الحسن بن على عليهم السّلام مادرش امّ ولد بود محمد بن ابى طالب گويد : چنين آمده است كه چون حسين عليه السّلام او را ديد به جنگ بيرون آمده در آغوشش گرفت و با هم گريستند چندان كه بيهوش شدند و پس از آن كه به هوش آمد از حسين عليه السّلام دستور جهاد خواست آن حضرت اذن نداد پس آن جوان بر دست و پاى عمّ افتاد و بوسه مىداد تا اذن گرفت و به جنگ بيرون آمد و اشك بر گونه‌هايش روان بود و مىگفت : ان تنكرونى فانا ابن الحسن * سبط النّبىّ المصطفى المؤتمن هذا حسين كالاسير المرتهن * بين اناس لاسقوا صوب المزن پس جنگى سخت پيوست چنان كه با خردى سى و پنج مرد بكشت . و در مناقب است كه اين رجز مىگفت : انّى انا القاسم من نسل علىّ * نحن و بيت اللّه اولى بالنّبىّ من شمر ذى الجوشن او ابن الدّعىّ و در امالى صدوق است كه پس از او يعنى پس از على اكبر ، قاسم بن حسن به جنگ بيرون شد و مىگفت : لا تجزعى نفسى فكلّ فان * اليوم تلقين ذوى الجنان و سه تن از آنها بكشت آنگاه او را از اسب بيفكندند - رضوان اللّه عليه - و فتّال نيشابورى