الشيخ عباس القمي ( مترجم : علامه شعرانى )

263

نفس المهموم ( دمع السجوم ) ( فارسي )

و روايت شده است كه : با تشنگى صد و بيست مرد بكشت . ( 1 ) ( مناقب ) هفتاد مبارز بينداخت و نزد پدر بازگشت زخمهاى بسيار به دو رسيده . ( ملهوف و محمد بن ابى طالب ) گفت : اى پدر تشنگى مرا كشت و سنگينى آهن تاب از من ببرد آيا شربت آبى هست ( محمد بن ابى طالب ) تا بر دفاع دشمن قوّت يابم ؟ ! [ 1 ] ( ملهوف ) حسين عليه السّلام بگريست و گفت : وا غوثاه يا بنىّ اى پسرك من اندكى جنگ كن به زودى جدّ خويش را ديدار كنى و او جامى پر به تو نوشاند كه ديگر تشنه نشوى . ( محمد بن ابى طالب ) روايت شده است كه : حسين عليه السّلام گفت : اى فرزند زبان خود را نزديك آور پس زبان او را در دهان گرفت و بمكيد و انگشترى به دو داد كه نگين در دهان نه و گفت : به جنگ دشمن بازگرد كه اميدوارم پيش از شام جدّ تو جامى پر به تو بنوشاند كه ديگر تشنه نشوى ، او بازمىگشت و مىگفت : الحرب قد بانت لها الحقايق * و ظهرت من بعدها مصادق و اللّه ربّ العرش لا نفارق * جموعكم او تغمد البوارق جنگ است كه گوهر مردان را آشكار مىكند و درستى دعاوى پس از جنگ روشن مىگردد ، به خداى پروردگار عرش كه از اين دسته‌هاى سپاه جدا نمىشويم مگر تيغها در نيام برود . و همچنان كار زار مىكرد تا كشتگان او به دويست تن رسيد . ( ارشاد ) و اهل كوفه از كشتن وى پرهيز مىكردند . ( ارشاد و طبرى ) پس مرّة بن منقذ بن نعمان العبدى اللّيثى او را بديد و گفت : گناه همهء عرب بر گردن من اگر اين جوان بر من گذرد و همين كار كند و من پدرش را به داغ او ننشانم پس بر او بگذشت و با شمشير مىتاخت ، مرّه را بر او بگرفت و بر او نيزه زد و او را بينداخت مردم گرد او بگرفتند و با شمشير او را پاره پاره كردند . ( مناقب ) مرّة بن منقذ ناگهان نيزه بر پشت او فرو برد و مردم با شمشير بر او ريختند . ( 2 ) ابو الفرج گويد : پىدرپى حمله مىكرد تا تيرى افكندند و در گلوى او آمد و بشكافت و على در خون خود بغلطيد و فرياد زد : يا أبتاه عليك السلام اى پدر خدا حافظ اين جدّ من رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم است تو را سلام مىرساند و مىگويد : بشتاب نزد ما آى ؛ و نعره كشيد و از دنيا

--> [ 1 ] مؤلف : براى دفع استعجاب از آب خواستن على اكبر با آنكه مىدانست آب در آنجا موجود نيست از مدينة المعاجز حديثى نقل كرده است از ابى جعفر طبرى از عبيد اللّه بن الحرّ كه گفت : حسين بن على عليه السّلام را ديدم كه فرزندش على اكبر در غير موسم از او انگور خواست حسين عليه السّلام دست بر ستون مسجد زد و انگور و موز بيرون آورد و گفت : آنچه نزد خداست براى دوستانش بيش از اين است .