الشيخ عباس القمي ( مترجم : علامه شعرانى )

264

نفس المهموم ( دمع السجوم ) ( فارسي )

رفت . و در بعضى مقاتل است كه منقذ بن مرّه عبدى ضربتى بر سر او زد كه بيفتاد و مردم با شمشير مىزدند پس دست در گردن اسب آورد و اسب او را سوى لشكر دشمن برد و آنها با شمشير او را ريزريز كردند وقتى روح به حنجر او رسيد به بانگ بلند گفت : اى پدر اين جدّ من پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم است كه جامى پر به من نوشانيد كه ديگر تشنه نشوم و مىگفت : العجل العجل : بشتاب بشتاب كه تو را جامى آماده است و اين ساعت آن را بنوشى . ( 1 ) سيّد ( ره ) گفت : پس حسين عليه السّلام بيامد و بر سر او بايستاد روى بر روى او نهاد . ( طبرى ) حميد بن مسلم گفت : آن روز اين سخن از حسين عليه السّلام شنيدم كه مىگفت : « قتل اللّه قوما قتلوك يا بنىّ ما اجرأهم على الرّحمن و على انتهاك حرمة الرّسول » : خدا بكشد آن گروهى را كه تو را كشتند چه دليرند بر خداوند رحمان و بر شكستن حرمت پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم . ( ارشاد ) و اشك از ديدگانش روان گشت و گفت : « على الدّنيا بعدك العفا » : پس از تو خاك بر سر دنيا . ( 2 ) و در روضة الصفا گويد : صداى آن حضرت به گريه بلند شد و كسى تا آن زمان صداى گريهء او را نشنيده بود . و در اين مقام جدّ من گويد : گلى كه جلوه‌گر از رخ هزار مينويش * زباد حادثه بنگر به خاك ره رويش ز شاخسار امامت سپهر چيد گلى * كه بود باغ رسالت معطّر از بويش فكند چرخ به خاك سيه‌مهى كه مدام * صد آفتاب دميدى ز شام گيسويش ز تيشهء ستم از پا در آمد آن سروى * كه جويبار دل مصطفى بدى خويش جمال وى چو به ميزان عدل سنجيدند * بجز رسول نديدند همترازويش فشاند خاك به فرق جهان و اهل جهان * به خاك و خون چو شه آغشته ديد گيسويش نه جز غبار گرفته تنى در آغوشش * نه غير تير نشسته كسى به پهلويش چو ديد چشم زره خونفشان به پيكر وى * هزار چشمهء خون شد روان زهر مويش سياه گشت چو شب روز روشنش در چشم * به خاك تيره چو ديد آفتاب سان رويش به صد خروش چو چوگان عقاب در ميدان * كزان ميانه ربايد ز خصم چون گويش ولى چه سود كه ابر بلا خدنگ جفا * همىفشاند چو باران بسر زهر سويش و در معراج المحبّة است :