الشيخ عباس القمي ( مترجم : علامه شعرانى )

240

نفس المهموم ( دمع السجوم ) ( فارسي )

( 1 ) كشته شدن شوذب و عابس ( رض ) ( طبرى ) عابس بن ابى شبيب شاكرى آمد و شوذب با وى بود از بستگان بنى شاكر و عابس با او گفت : اى شوذب چه در دل دارى و چه خواهى كرد ؟ گفت : چه كنم ؟ نزد پسر دختر پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم كار زار مىكنم تا كشته شوم . عابس گفت : من هم به تو همين گمان دارم پس نزد ابى عبد اللّه عليه السّلام رو تا تو را هم در شمار ياوران خويش بيند چنان كه غير تو را ديد و من نيز به سبب تو آزمايش بينم و پاداش الهى در مصيبت تو از خداى چشم دارم و اگر با من اكنون كسى بود نزديكتر از تو باز خوش داشتم او را پيش از خود فرستم تا در مصيبت او اجر يابم كه امروز روزى است كه ما را بايد تا بتوانيم در تحصيل ثواب بكوشيم كه فردا روز عمل نيست بلكه روز حساب است و بس . پس شوذب پيش رفت و بر حسين عليه السّلام سلام كرد و به ميدان آمد و نبرد كرد . ( 2 ) مؤلف گويد : شاكر قبيله‌اى است در يمن از همدان و نسب آنها به شاكر بن ربيعة بن مالك مىرسد و عابس خود از اين قبيله بود امّا شوذب بسته با آنها بود [ 1 ] . يعنى در آنها فرود آمد و ميان آن قبيله منزل داشت يا هم سوگند بود با آنان نه آنكه بندهء عابس يا آزادشدهء او بود چنان كه بعضى پنداشتند . بلكه شيخ ما محدّث نورى صاحب مستدرك - عليه الرحمة - گفت : شايد مقام او از عابس برتر بود كه درباره‌اش گفتند : شوذب متقدّم بود شيعه . و اين عبارت را از كتاب حدايق النّدية تأليف يكى از علماى زيديّه اقتباس كرده است . ( طبرى ) راوى گفت : عابس بن ابى شبيب شاكرى با ابى عبد اللّه عليه السّلام گفت : به خدا قسم روى زمين خويش يا بيگانه نزد من گرامىتر و محبوبتر از تو نيست و اگر مىتوانستم كشته شدن را از تو دفع كنم به چيزى عزيزتر و محبوب‌تر از جان خودم دفع مىكردم السّلام عليك يا ابا عبد اللّه خدا را گواه مىگيرم كه من بر راه تو و پدرت مىروم پس با شمشير آخته به جانب آنان تاخت و نشان زخمى بر پيشانى داشت . ( 3 ) ازدى گويد : نمير بن وحله براى من حديث كرد از مردى از بنى عبد از همدان كه او را ربيع

--> [ 1 ] مولى را در اين كتاب ما ببسته ترجمه مىكنيم و موالى جمع مولى را به بستگان و از تتبّع و تاريخ و سير معلوم مىشود كه هر كس اصلا عربى بود او را نسبت به قبيلهء خود مىدادند مانند تميمى و هاشمى و اموى و قرشى و اگر اصلا عرب نبوده با آن قبيله آميزش داشت از آنها منسوب مىشد و بدانها منسوب مىگشت مثلا مىگفتند : تميمى بالولاء يا هاشمى مولى لهم . و اين بستگى به دو چيز است : يا در جنگها اسير شده بودند و بنده گشته و صاحبشان آنها را آزاد كرده بود يا نه از همان قبيلهء صاحبشان محسوب مىشدند . دوم آنكه شخصى از غير عرب داخل طايفهء آنها مىشد و با يكى از آنها پيمان مىبست و آن طايفه ملزم مىشدند او را حفظ كنند و ميراث او برند و اگر جنايتى كند ديهء جنايت او را بدهند . و بدين جهت دربارهء هر كس گويند مولى يا موالى حتما از غير عرب بوده است . و در فقه اين دو معنى را عتق و ضمان جريره گويند .