الشيخ عباس القمي ( مترجم : علامه شعرانى )

229

نفس المهموم ( دمع السجوم ) ( فارسي )

مسلم بن عوسجهء اسدى را كشتيم پس شبث با چند تن از آنها كه گرد او بودند گفت : مادرتان داغ شما بيند و به سوگتان نشيند خودى را به دست خود مىكشيد و زير دست غير خود زبون مىشويد ؟ از كشتن مانند مسلم بن عوسجه شادمانى مىنماييد قسم به خدايى كه بدين او گرويده‌ام در ميان مسلمانان از او موقفهاى بزرگ ديدم روز جنگ سلق در آذربايجان ديدمش پيش از آنكه مسلمانان صف‌آرايى كنند ؛ شش مشرك بكشت آيا چون او مردى كشته مىشود و شما شادى مىكنيد ؟ ! ( از اينجا معلوم مىشود كه شبث مسلمان بود و تعصّب اسلام داشت و براى طلب دنيا پيروى عبيد الله كرده بود بر خلاف بسيارى از سركردگان كه بقاياى احزاب بودند ) . راوى گفت : آنكه مسلم بن عوسجه را كشت مسلم بن عبد اللّه جنابى و عبد الرحمن بن ابى خشكارهء بجلى بودند . ( 1 ) و شمر بن ذى الجوشن در ميسره بر اهل ميسره تركتازى كرد و اصحاب ابى عبد اللّه پايدارى نمودند و با نيزه به هم آويختند پس عبد اللّه بن عمير كلبى - رحمه اللّه - كار زارى سخت كرد و دو مرد ديگر غير آنكه اول كشته بود بكشت هانى بن ثبيت حضرمى و بكير بن حىّ تيمى از تيم اللّه بن ثعلبه بر وى تاختند و كار او بساختند و اين مرد دوم قتيل از ياران حسين عليه السّلام است . و اصحاب پس از او كار زارى سخت كردند و سواران ايشان سى و دو تن بودند و بهر سوى از سواران اهل كوفه مىتاختند صفوف آنها مىدريدند و مىشكافتند چون عزرة بن قيس امير سواران اهل كوفه بديد در صف سواران از هر سوى خلل مىافتد عبد الرّحمن بن حصين را نزد عمر سعد فرستاد و گفت : مىبينى سپاه مرا از اين اندك مردم چه رسد ؟ مردان و تيراندازان بفرست . پس عمر با شبث بن ربعى گفت : تو مىروى ؟ شبث گفت : سبحان اللّه من پيرمرد شهر و سرور همهء اين مردمم مرا با تيراندازان مىفرستى ديگرى را غير من نيافتى كه كفايت اين كار كند و هميشه در شبث كراهت از اين جنگ مشاهده مىشد . ( 2 ) ابو زهير عبسى گفت : من از شبث در عهد امارت مصعب شنيدم مىگفت : خداى مردم اين شهر را خير ندهد و به راه راست ندارد از كار ما عجب بايد داشت كه پنج سال با امير المؤمنين عليه السّلام بوديم و سر بر خطّ فرمان او داشتيم و پس از وى با حسن عليه السّلام بوديم و با آل ابى سفيان حرب كرديم آنگاه بر فرزندش حسين عليه السّلام تاختيم كه بهترين مردم روى زمين بود و به يارى آل معاويه و آل سميّه زانيه برخاستيم و با او كار زار كرديم گمراهى است چه گمراهى .