الشيخ عباس القمي ( مترجم : علامه شعرانى )
211
نفس المهموم ( دمع السجوم ) ( فارسي )
بايستد از گفتار در نماند و عاجز نشود پس شمر پيش آمد و گفت : اى حسين عليه السّلام اين چه سخن است كه مىگويى به ما بفهمان تا بفهميم . فرمود : مىگويم از خداى بترسيد و مرا مكشيد كه كشتن من و بىحرمتى كردن با من جايز نيست من پسر دختر پيغمبر شمايم و جدّه من خديجه زوجهء پيغمبر شماست و شايد اين سخن پيغمبر به شما رسيده است . « الحسن و الحسين سيّدا شباب اهل الجنّة » الى آخر آنچه از ارشاد نقل كرديم . ( 1 ) و در بحار الانوار نيز از مناقب روايت كرده است به اسناده از عبد الله بن محمد بن سليمان بن عبد الله بن حسن از پدرش از جدّش از عبد الله كه گفت : چون عمر سعد اصحاب خود را براى محاربهء با حسين عليه السّلام آماده كرد و هر يك را در جاى خود مرتّب داشت و رايتها در جاى معيّن برافراشت و ميمنه و ميسره را ساخته كرد با قلب لشكر گفت : در جاى خود پاى داريد ، و از همه جانب حسين عليه السّلام را احاطه كرد و مانند حلقه او را در ميان گرفتند آن حضرت بيرون آمد نزديك آن مردم و از آنها خواست خاموش شوند و گوش به سخن وى فرا دهند خاموش نشدند فرمود : واى بر شما شما را چه زيان دارد كه گوش فرا دهيد و سخن مرا بشنويد من شما را بر راه راست مىخوانم هر كس فرمان من برد بر راه صواب باشد و هر كه نافرمانى كند هلاك شود و شما همه فرمان مرا عصيان مىكنيد و به گفتار من گوش نمىدهيد كه شكمهاى شما از حرام انباشته و بر دلهاى شما مهر نهاده است واى بر شما آيا خاموش نمىشويد و گوش نمىدهيد . پس اصحاب عمر سعد يكديگر را ملامت كردند و گفتند : گوش دهيد . حسين عليه السّلام بايستاد و گفت : هلاك باد شما را الى آخره كه از ملهوف روايت كنيم ان شاء اللّه تعالى . ( 2 ) آنگاه فرمود : عمر كجاست عمر را نزد من خوانيد . عمر را خواندند او ديدار حسين عليه السّلام را ناخوش داشت امام فرمود : اى عمر آيا مرا مىكشى به گمان آنكه آن دعىّ بن دعىّ تو را ولايت رى و گرگان دهد و اللّه كه اين ولايت تو را ناگوار باشد عهدى است معهود هر چه خواهى بكن كه پس از من نه به دنيا شاد گردى و نه به آخرت و گويى مىبينم سر تو را برنى در كوفه نصب كردهاند و كودكان بر آن سنگ مىافكنند و آن را آماج خود كردهاند . پس عمر خشمگين شد و روى بگردانيد و اصحاب خود را گفت : چه انتظار داريد همه يكباره بتازيد كه اينها يك لقمه بيش نيستند انتهى . ( 3 ) امّا خطبه به روايت سيّد بن طاوس - رضى اللّه عنه - در ملهوف اين است پس از حمد و ثنا