الشيخ عباس القمي ( مترجم : علامه شعرانى )

189

نفس المهموم ( دمع السجوم ) ( فارسي )

( 1 ) ابو جعفر طبرى و ابو الفرج اصفهانى گفتند كه : چون تشنگى بر حسين عليه السّلام و اصحاب او سخت شد عبّاس بن على بن ابى طالب عليهما السّلام برادرش را بخواند و او را با سى سوار و بيست نفر پياده و بيست مشگ بفرستاد تا شبانه نزديك آب آمدند و پيشاپيش ايشان نافع بن هلال بجلى بود با رايت عمرو بن حجّاج زبيدى گفت : كيست ؟ نافع بن هلال نام خود بگفت ابن حجّاج گفت : اى برادر خوش آمدى براى چه آمدى ؟ گفت : آمدم از اين آب كه ما را منع كرده‌ايد بنوشم . گفت : بنوش گوارا بادت . گفت : به خدا سوگند با اينكه حسين عليه السّلام و اين اصحاب او كه مىبينى تشنه‌اند من تنها آب ننوشم . همراهان عمرو بن حجّاج متوجّه بدانها شدند و عمرو گفت : راهى بدين كار نيست و ما را اينجا گذاشتند تا آنان را از آب مانع شويم چون همراهان عمرو نزديك‌تر آمدند عبّاس عليه السّلام و نافع بن هلال با پيادگان خود گفتند : مشگ‌ها را پر كنيد پيادگان رفتند و مشگها پر كردند عمرو بن حجّاج و همراهان او خواستند از آب بردن ممانعت كنند عبّاس بن على عليه السّلام و نافع بن هلال بر آنها حمله كردند و آنها را نگاهداشتند تا پيادگان دور شدند و سواران سوى پيادگان بازگشتند پيادگان گفتند : شما برويد و جلوى سپاه عمرو بن حجّاج بايستيد تا ما آب را به منزل برسانيم ؛ آنها رفتند و عمرو با اصحاب خود بر سواران تاختند و اندكى براندندشان و مردى از صدا [ 1 ] از ياران عمرو بن حجّاج را نافع بن هلال بجلى نيزه زده بود آن را به چيزى نگرفت و سهل پنداشت اما بعد از اين آن زخم گشوده شد و از همان بمرد و اصحاب امام عليه السّلام آن مشگها را بياوردند . ( 2 ) ( طبرى ) حسين عليه السّلام سوى عمر سعد فرستاد و پيغام داد كه امشب ميان دو سپاه بديدار من آى عمر با قريب بيست سوار بيامد و حسين عليه السّلام هم با همين اندازه ، چون به يكديگر رسيدند حسين عليه السّلام اصحاب خود را بفرمود دور تر روند و ابن سعد همچنين ، پس آن دو گروه جدا گشتند چنان كه سخن اينها را نمىشنيدند و بسيار سخن گفتند تا پاسى از شب بگذشت آنگاه هر كدام سوى لشكرگاه خود بازگشتند و مردم بر حسب گمان خود دربارهء گفتگوى آنان مىگفتند . حسين با عمر سعد گفت : بيا با من نزد يزيد بن معاويه رويم و اين دو لشكر را رها كنيم ، عمر گفت : خانهء من ويران مىشود حسين عليه السّلام گفت : من باز آن را براى تو مىسازم . گفت : املاك مرا از من مىگيرند . گفت : من بهتر از اين از مال خود در حجاز به تو مىدهم . عمر آن را هم نپذيرفت . طبرى گويد : در زبان مردم اين سخن شايع بود بىآنكه چيزى شنيده و دانسته باشند .

--> [ 1 ] بر وزن غراب نام قبيله‌اى است .