الشيخ عباس القمي ( مترجم : علامه شعرانى )

190

نفس المهموم ( دمع السجوم ) ( فارسي )

( 1 ) شيخ مفيد گويد : حسين عليه السّلام نزد عمر سعد فرستاد كه من مىخواهم تو را ديدار كنم پس شبانه يكديگر را ملاقات كردند و بسيار سخن گفتند پوشيده آنگاه عمر سعد به جاى خود بازگشت و سوى عبيد الله نامه كرد : اما بعد خداى تعالى آتش را بنشانيد و مردم را بر يك سخن و رأى جمع كرد و كار امّت يكسره شد حسين عليه السّلام به من پيمان سپرد كه به همان مكان كه از آنجا آمد بازگردد يا به يكى از مرزهاى كشور اسلام رود و چون يكى از مسلمانان باشد در سود و زيان با آنها شريك يا نزد امير المؤمنين يزيد رود و دست در دست او نهد و خود امير المؤمنين هر چه بيند دربارهء او بكند و خوشنودى خدا و صلاح امّت در همين است . و در روايت ابى الفرج است كه : عمر رسولى سوى عبيد الله فرستاد : شرح اين گفتگو به دو برسانيد و گفت : اگر يكى از مردم ديلم اين مطالب را از تو خواهد و تو نپذيرى دربارهء او ستم كرده‌اى . ( 2 ) طبرى و ابن اثير و غير ايشان از عقبة بن سمعان روايت كرده‌اند كه گفت : همراه حسين عليه السّلام بودم از مدينه تا مكه و از مكه تا عراق و از او جدا نگشتم تا كشته شد و هيچ كلام از مخاطبت او با مردم مدينه يا مكه و يا در راه يا در عراق و يا در لشكرگاه تا روز قتل آن حضرت نماند مگر همه را شنيدم به خدا سوگند اينكه بر زبان مردم شايع است و مىپندارند آن حضرت پذيرفت برود و دست در دست يزيد بن معاويه نهد يا به يكى از مرزهاى كشور اسلام رود هرگز چنين تعهّد نكرد و لكن گفت : مرا رها كنيد در اين زمين پهناور جايى بروم تا بنگرم كار مردم به كجا مىرسد [ 1 ] .

--> [ 1 ] در بعضى روايات است كه : حسين عليه السّلام فرمود اصحاب او دور تر شدند و با او برادرش عبّاس و فرزندش على اكبر بماند و عمر سعد گفت اصحاب خود را دور شوند و با او پسرش حفص و غلامى بماند ، پس حسين عليه السّلام با او گفت : واى بر تو اى ابن سعد آيا نمىترسى از خدايى كه بازگشت تو به دو است ؟ آيا با من جنگ خواهى كرد و من پسر آن كسم كه مىدانى نه اين گروه بنى اميه با من باش كه رضاى خدا در اين است . عمر سعد گفت : مىترسم خانهء من ويران شود . حسين عليه السّلام فرمود : من آن را براى تو بنا مىكنم . عمر سعد گفت : از آن ترسم كه ضيعت من بستانند . حسين عليه السّلام فرمود : من به از آن از مال خود در حجاز عوض به تو مىدهم . گفت : بر عيال خود مىترسم . حضرت عليه السّلام چيزى نگفت و بازگشت و مىگفت : خداى كسى را برانگيزد كه به زودى تو را در رختخواب ذبح كند و روز رستاخيز تو را نيامرزد و من اميدوارم از گندم عراق نخورى مگر اندك ، ابن سعد به طنز گفت : جو كفايت است . مترجم گويد : حق همان است كه طبرى گفت و از گفتگوى آنها كسى آگاه نشد و اينها كه گويند به گمان و تخمين گويند و هيچ كلامى كه دالّ بر ذلّت و لا به باشد از امام عليه السّلام صادر نگشت .