الشيخ عباس القمي ( مترجم : علامه شعرانى )
186
نفس المهموم ( دمع السجوم ) ( فارسي )
( 1 ) ( طبرى ) ابن زياد سوى عمر بن سعد نوشت : « امّا بعد فحل بين الحسين عليه السّلام و بين الماء فلا يذوقوا منه قطرة ( حنوة ) كما صنع بالتّقى النّقى عثمان بن عفّان » ( عفان بفتح عين و تشديد فاء است ) يعنى : حسين عليه السّلام و اصحاب او را مانع شو كه از آب هيچ نچشند چنان كه با عثمان بن عفّان همين كار كردند . پس عمر بن سعد در همان وقت عمرو بن حجّاج را با پانصد سوار به شريعه فرستاد و ميان حسين عليه السّلام و اصحابش و ميان آب فرات حائل شدند و نگذاشتند قطرهاى آب بردارند و اين سه روز پيش از قتل آن حضرت بود . ( 2 ) ( طبرى ) عبيد الله بن حصين ازدى كه وى را در قبيله بجيله مىشمردند بانگى بلند بر آورد و گفت : ( ارشاد ) اى حسين عليه السّلام اين آب را نبينى همرنگ آسمان و اللّه از آن قطرهاى نچشى تا از تشنگى درگذرى . حسين عليه السّلام گفت : خدايا او را از تشنگى بكش و هرگز او را نيامرز . حميد بن مسلم گفت : به خدا سوگند كه پس از اين به ديدار او رفتم و بيمار بود سوگند به آن خدايى كه معبودى غير او نيست ديدم آب مىآشاميد تا شكمش بالا مىآمد و آن را قى مىكرد و باز فرياد مىزد العطش العطش باز آب مىخورد تا شكمش آماس مىكرد و سيراب نمىشد كار او همين بود تا جان بداد . ( 3 ) در بحار گويد كه : ابن زياد پيوسته سپاه براى ابن سعد مىفرستاد تا به شش هزار تن سوار و پياده رسيدند آنگاه ابن زياد به او نوشت : من چيزى فروگذار نكردم و براى تو بسيار سواره و پياده فرستادم پس بنگر كه هر بامداد و شام خبر تو به من رسد . و ابن زياد از ششم محرّم ابن سعد را به جنگ بر مىانگيخت . حبيب بن مظاهر با حسين عليه السّلام گفت : يا بن رسول اللّه در اين نزديكى طايفهاى از بنى اسد منزل دارند اگر رخصت فرمايى نزد آنها روم و ايشان را سوى تو بخوانم شايد خداوند شرّ اين جماعت را از تو به سبب ايشان دفع كند . ( 4 ) امام اجازت داد پس حبيب ناشناس در دل شب بيرون شد تا نزد ايشان فرود آمد دانستند وى از بنى اسد است و از حاجت او پرسيدند گفت : بهترين ارمغان و تحفه كه وافدى براى قومى آورد براى شما آوردهام آمدم تا شما را به يارى پسر دختر پيغمبر خوانم او در ميان
--> ابى عبد الله الحسين عليه السّلام را مكروه مىداشتند چه هر كس را به جنگ حضرت سيد الشهداء روانه مىنمود بازمىگشت عبيد الله سعد بن عبد الرحمن را گفت تا تفحص كند و از متخلفان هر كس بيند نزد او برد سعد يك نفر شامى را كه به مهمّى از لشكرگاه به كوفه آمده بود گرفته نزد عبيد الله برد گفت تا او را گردن زدند ديگر كسى را جرأت تخلف نماند . قريب همين را ابو حنيفه دينورى نقل كرده و گفته است مهم آن مرد شامى طلب ميراث بود .