الشيخ عباس القمي ( مترجم : علامه شعرانى )

171

نفس المهموم ( دمع السجوم ) ( فارسي )

بودى ؟ گفت : بيمار بودم . گفت : دلت بيمار بود يا تنت ؟ گفت : امّا دلم هرگز بيمار نبوده است و اما تنم خداوند بر من منّت نهاد و عافيت داد . ابن زياد گفت : دروغ گفت : مىگويى با دشمن ما بودى . گفت : اگر با دشمن تو بودم بودن من مشهود بود و مكان چون منى پوشيده نمىماند . ( 1 ) راوى گفت : ابن زياد از او غافل گشت ناگهان ابن حرّ از نزد او بيرون شد و بر اسب خويش بنشست بارى ابن زياد متوجّه شد گفت : پسر حرّ كجاست ؟ گفتند ؟ همين ساعت بيرون شد . گفت : او را بياوريد . شرطىها نزد او حاضر گشتند و گفتند : امير را اجابت كن اسب خويش را برانگيخت و گفت : با او گوييد و اللّه به اختيار خود هرگز پيش او نيايم و خارج شد تا در خانهء احمر بن زياد طائى فرود آمد و اصحاب وى در آنجا گرد آمدند و رفتند تا به كربلا رسيدند و مصارع قوم را نگريستند و او و اصحابش بر ايشان رحمت فرستادند و بخشايش از خداى خواستند و باز برفت تا در مدائن فرود آمد و در اين باره گفت : يقول امير غادر حقّ غادر * لا كنت قاتلت الشّهيد ابن فاطمة فيا ندمى ان لا اكون نصرته * الا كلّ نفس لا تسدّد نادمة تمام ابيات را مؤلف در اشعار مراثى آورده است . معنى ابيات اين است : امير بىوفا راستى بىوفا مىگويد ، چرا با حسين پسر فاطمه جنگ نكردى ، و من پشيمانم از اينكه يارى او نكردم هر كس درستكار نباشد پشيمان شود . ( 2 ) و هم حكايت شده است كه از اسف دستها را به يكديگر مىزد و مىگفت : با خود چه كردم و اين شعرها بگفت : فيا لك حسرة ما دمت حيّا * تردّد بين صدرى و التّراقى حسين حين يطلب نصر مثلى * على اهل الضّلالة و النّفاق غداة يقول لى بالقصر قولا * أ تتركنا و تزمع بالفراق و لو انّى اواسيه بنفسى * لنلت كرامة يوم التّلاق مع ابن المصطفى نفسى فداه * تولّى ثمّ ودّع بانطلاق فلو فلق التّلهف قلب حىّ * لهمّ اليوم قلبى بانفلاق فقد فاز الاولى نصروا حسينا * و خاب الآخرون ذوو النّفاق يعنى : اى دريغ و افسوس و تا زنده‌ام دريغ ميان سينه و چنبر گردن من در گردش است هنگامى كه حسين عليه السّلام از چون منى يارى طلبيد بر گمراهان و منافقان آن روز كه در قصر ابن