الشيخ عباس القمي ( مترجم : علامه شعرانى )

162

نفس المهموم ( دمع السجوم ) ( فارسي )

شد كه براى او برافراشته بودند و گروهى از ياران گرد وى فراهم شدند و باقى به صفهاى خود بازگشتند و هر يك لگام اسب خود بگرفت و در سايه‌اش بنشست باز مؤذّن براى نماز عصر اذان گفت و اقامه و حسين عليه السّلام را پيش داشتند و با همه نماز بگزارد . آنگاه روى بدانها نمود و خداى را سپاس گفت و ستايش كرد پس از آن فرمود : اما بعد اى مردم اگر از خداى بترسيد و حق را براى اهلش بشناسيد خداى تعالى بيشتر از شما راضى گردد و ما اهل بيت محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم اولى تريم به تصدّى امر خلافت از اين مدّعيان مقامى كه از آن آنها نيست و ميان شما به ستم و زور رفتار مىكنند و اگر از حق ابا داريد و ما را نمىپسنديد و حق ما را نمىشناسيد و رأى شما اكنون غير از آن است كه در نامه‌ها فرستاده بوديد و فرستادگان شما گفتند از نزد شما بر مىگردم . ( 1 ) حرّ گفت : سوگند به خدا كه من از اين نامه‌ها و فرستادگان كه مىگويى چيزى نمىدانم . حسين عليه السّلام به يك نفر از همراهان گفت : اى عقبة بن سمعان آن خرجين را كه نامه‌هاى ايشان در آن است حاضر كن . او خرجين را انباشته از نامه‌ها بياورد و نزد او ريخت حرّ گفت : ما از اينها كه نامه نوشته‌اند نيستيم ما را فرموده‌اند چون تو را ديديم از تو جدا نشويم تا تو را نزد عبيد الله زياد به كوفه بريم . حسين عليه السّلام فرمود : مرگ به تو نزديكتر است از اين ، آنگاه اصحاب خود را فرمود : سوار شويد سوار شدند و بايستاد تا زنان هم سوار گشتند و اصحاب را گفت : بازگرديد چون خواستند بازگردند آن مردم بر او راه بگرفتند حسين عليه السّلام فرمود : اى حرّ مادرت به عزاى تو نشيند چه مىخواهى ؟ حرّ گفت : اگر ديگرى از عرب اين كلمه را با من گفته بود در مثل اين حالت نام مادر او را مىبردم هر كه باشد و ليكن نام مادر تو نتوان برد مگر به بهترين وجه . حسين عليه السّلام فرمود : چه مىخواهى ؟ حرّ گفت : مىخواهم تو را نزد عبيد الله برم . امام فرمود : به خدا قسم با تو نيايم . ( 2 ) حرّ گفت : به خدا قسم تو را رها نكنم . سه بار سخن تكرار كردند چون گفتگو دراز شد حرّ گفت : مرا به قتال امر نكردند همين اندازه مأمورم از تو جدا نشوم تا به كوفه‌ات برم اكنون كه از كوفه آمدن ابا دارى راهى برگزين كه نه به كوفه روى و نه به مدينه بازگردى و اين راه طريق عدالت است ميان من و تو تا من به امير نامه نويسم و تو نيز نامه به يزيد يا عبيد الله فرستى شايد خداوند امرى پيش آورد كه من بىگزند بر هم و مبتلا به كار تو نشوم . پس از اين راه سير كن .