الشيخ عباس القمي ( مترجم : علامه شعرانى )

117

نفس المهموم ( دمع السجوم ) ( فارسي )

مىگذرانيد و تابستان به كوفه و خليفهء او در بصره سمرة بن جندب بود و در كوفه عمرو بن حريث پس عمارة بن عقبه با زياد گفت : شيعه نزد حجر مىروند و كلام او مىشنوند و بيم آن دارم كه هنگام بيرون رفتن تو شورى بر پاى كند . زياد او را بخواند و بيم داد و سخت بترسانيد و به بصره رفت و عمرو بن حريث را به جانشينى خود در كوفه گذاشت و شيعه نزد حجر مىرفتند و او مىآمد تا در مسجد مىنشست و شيعه با او مىنشستند تا ثلث يا نصف مسجد را مىگرفتند و نظّارگيان بر گرد ايشان چنان كه مسجد را پر مىكردند آنگاه بسيار شدند و بانگ و خروش آنها بسيار شد و به مذّمت معاويه و دشنام وى و ناسزا گفتن به زياد صدا بلند كردند و عمرو بن حريث را اين خبر رسيد به منبر بر آمد و اشراف شهر بر گرد وى فراهم شدند آنها را به فرمانبردارى امر كرد و از مخالفت بترسانيد پس گروهى از اصحاب حجر تكبيرگويان برجستند و دشنام مىدادند تا نزديك عمرو بن حريث رسيدند ريگ بر او باريدند و ناسزا گفتند تا از منبر به زير آمد و به قصر رفت و در بر خود ببست و اين خبر را سوى زياد نوشت ( 1 ) و چون نامه به زياد رسيد به قول كعب بن مالك تمثّل جست : فلمّا غدوا بالعرض قال سراتنا * على اذا لم نمنع العرض نزرع يعنى چون مهتران ما بامداد به روستا آمدند گفتند : اگر اين زمين را از غارتگران حفظ نكنيم چگونه در آن تخم بكاريم ؟ آنگاه گفت : من هيچ نيستم اگر كوفه را از زحمت حجر نگاه ندارم و او را عبرت ديگران نگردانم واى بر مادر تو اى حجر كه به پيشباز گرگ مىفرستمت ( لقد سقط بك العشاء على سرحان عبارت مثلى است كه گويند : مردى به طلب طعام شبانگاه بيرون رفت و خود خوراك گرگ شد ) آنگاه به كوفه آمد و داخل قصر شد و بيرون آمد قباى سندس در بر و ردايى از خز سبز رنگ بر دوش و حجر در مسجد نشسته بود و اصحابش گرد وى پس زياد به منبر بر آمد و خطبه خواند و مردم را بيم داد و اشراف اهل كوفه را فرمود كه : هر يك از شما نزد آن جماعت كه برگرد حجر نشسته‌اند برويد و برادر و پسر و خويشان و هر كس از عشيرت خويش كه توانيد و فرمان شما برند سوى خود بخوانيد تا هر چه مىتوانيد از نزد او برخيزانيد . آنها چنين كردند و اصحاب حجر را برخيزانيدند تا بيشتر پراكنده شدند ( 2 ) و چون زياد ديد انبوه مردم سبكتر شده است شدّاد بن هيثم همدانى امير شرط يعنى رئيس پليس را گفت : حجر را بگير و نزد من آور پس شدّاد نزد او آمد و گفت : امير را اجابت كن . اصحاب حجر گفتند : لا و اللّه و لا نعمة عين نه قسم به خدا و نه به چشم ( چنان كه در عجم در مقام اظهار اطاعت