الشيخ عباس القمي ( مترجم : علامه شعرانى )

118

نفس المهموم ( دمع السجوم ) ( فارسي )

گويند به چشم در عربى در مقام اطاعت و هم نافرمانى گويند : ( لا و اللّه و لا نعمة عين ) اجابت نمىكند . ( 1 ) شدّاد همراهان خود را گفت : با پشت شمشير حمله كنيد . آنها شمشير به دست حمله كردند و حجر را فرو گرفتند و مردى كه بكر بن عبيد مىگفتندش با پشت شمشير بر سر عمرو بن حمق كوفت چنان كه بيفتاد و دو تن از قبيله ازد ابو سفيان بن عويمر و عجلان بن ربيعه او را برداشتند و در خانهء مردى ازدى عبيدا اللّه بن موعد نام بردند او در آنجا پنهان بماند تا از كوفه خارج شد اما حجر پس عمير بن زيد كلبى با او گفت و از ياران او بود : مردى كه شمشير با خود داشته باشد با تو نيست جز من و از شمشير من تنها كارى نيايد حجر گفت : در اين امر چه رأى دارى ؟ گفت : از اين جاى برخيز و نزد اهل خود رو تا قوم تو را حفظ كنند پس برخاست و زياد بر منبر بدانها مىنگريست و گفت : قبيلهء همدان و تميم و هوازان و ابناء بغيض و مذحج و اسد و غطفان برخيزند سوى قبرستان كنده و از آنجا سوى حجر روند و او را بياورند و چون حجر به خانه رسيد و قلّت ياران خود را بديد آنان را گفت : بازگرديد كه توانائى مقابله با اين قوم كه بر شما اجتماع كرده‌اند نداريد و من دوست ندارم شما را در معرض هلاك افكنم . ( 2 ) و آنها رفتند تا به منزل‌هاى خود بازگردند و سواران مذحج و همدان به آنها برخوردند و ساعتى زد و خورد كردند قيس بن يزيد اسير شد و ديگران بگريختند پس حجر راه بنى حرب از طايفهء كنده پيش گرفت تا بدر سراى مردى از آنان رسيد نامش سليمان بن يزيد و به سراى او در آمد و آن قوم در طلب او رفتند تا بدر سراى سليمان و سليمان شمشير خويش بگرفت و خواست بيرون آيد دختران او بگريستند و حجر او را مانع شد آنگاه از روزنى از آن سراى بيرون گريخت و به جانب خانه‌هاى بنى العنبر از كنده رفت و به سراى عبد اللّه بن حارث برادر اشتر نخعى در آمد و عبد اللّه براى او فرش انداخت و بساطها بگسترد و با روى باز و خوشى او را بپذيرفت ناگاه كسى نزد او آمد و گفت : شرطه يعنى افراد پليس در محلّهء نخع از تو مىپرسيدند براى آنكه كنيزى سياه اوما نام آنها را ديده بود و گفته كه حجر در طايفهء نخع است به سوى آنها رويد . ( 3 ) پس حجر و عبد اللّه به طورى كه كس آنها را نشناخت سوار شدند و شبانه به سراى ربيعة بن ناجد ازدى فرود آمدند و چون شرطيها در ماندند و بر او دست نيافتند زياد محمد بن اشعث را بخواند و گفت : به خدا قسم يا حجر را بايد بياورى يا هيچ نخله‌اى براى تو نگذارم مگر همه را ببرم و سرايى براى تو نگذارم مگر ويران كنم و با اين همه از دست من جان سالم بدر نبرى مگر تو را ريزه ريزه كنم .