الشيخ عباس القمي ( مترجم : علامه شعرانى )
113
نفس المهموم ( دمع السجوم ) ( فارسي )
دروغ گردانم و گفت : او را بياوريد و دست و پايش را ببريد و زبان وى را بگذاشت او را برداشتند تا بيرون برند من گفتم : اى پدر اين زخمها دردى در خويش مىيابى ؟ گفت : اى دخترك من دردى نمىيابم مگر به آن اندازه كه كسى در ميان انبوه مردم فشرده شود . و چون او را از قصر بيرون برديم مردم برگرد وى اجتماع كردند گفت : كاغذ و دوات آوريد تا براى شما بنويسم آنچه تا روز قيامت واقع شود پس حجّام فرستاد تا زبان او هم ببريد و او در همان شب در گذشت . ( 1 ) و از فضيل بن زبير روايت است كه : روزى امير المؤمنين عليه السّلام با اصحاب خود سوى بستان برنىّ رفت وزير خرما بنى بنشست و فرمود تا ميوهء آن چيدند رطب بود آوردند و نزد آنها نهادند رشيد هجرى گفت : يا امير المؤمنين اين رطب چه نيكو است . فرمود : اى رشيد تو بر تنه اين نخله آويخته مىشوى . رشيد گفت : من پيوسته صبح و شام نزد آن درخت مىرفتم و آب مىدادم و رسيدگى مىكردم حضرت امير المؤمنين عليه السّلام رحلت فرمود يك روز نزديك نخله آمدم ديدم شاخهاى آن را بريدهاند گفتم : اجل من نزديك شد پس يك روز آمدم عريف يعنى كدخداى محل آمد و گفت : امير را اجابت كن نزد امير رفتم و داخل قصر شدم چوب آن درخت را ديدم آنجا افكنده است ، روزى ديگر آمدم نيمهء ديگر آن درخت را ديدم برد و جانب چاه نصب كرد و چرخ بر آن نهاده آب مىكشند گفتم : دوست من دروغ نگفت پس كدخدا بيامد و گفت : امير را اجابت كن من آمدم و داخل قصر شدم و آن چوب را ديدم افتاده و پايهء چرخ چاه را آنجا ديدم پس نزديك شدم و با پاى بدان زدم و گفتم : براى من پروريده شدى و براى من روييدى . پس مرا نزد زياد بردند گفت : از دروغهاى صاحب خود بگوى گفتم : سوگند به خداى نه من دروغ گويم و نه او دروغگوى بود مرا خبر داد كه تو دست و پاى و زبان مرا مىبرى . گفت : و اللّه اكنون سخن او را دروغ مىگردانم دست و پاى او را ببريد و گفت بيرونش بريد چون كسان او او را بيرون بردند روى به مردم آورد و از عجايب سخن مىكرد و مىگفت : « سلونى فانّ للقوم طلبة لمّا يقضوها » . از من بپرسيد كه اين قوم را نزد من وامى است پس مردى نزد زياد رفت و گفت : اين چه كار است كه كردى دست و پاى او بريدى و او با مردم شگفتيها گفتن آغاز كرده است زياد گفت : او را بازگردانيد . به در قصر رسيده بود بازگردانيدند و فرمود تا زبان او را هم ببرند و به دار آويزند . ( 2 ) و شيخ مفيد از زياد بن نصر حارثى روايت كرده است كه گفت : من نزد زياد بودم ناگاه رشيد هجرى را آوردند زياد با او گفت : صاحب تو يعنى على عليه السّلام به تو گفته است كه ما با