الشيخ عباس القمي ( مترجم : علامه شعرانى )

112

نفس المهموم ( دمع السجوم ) ( فارسي )

معاينه بديد پس رشيد از استر به زير آمد و بر زياد سلام كرد زياد برخاست او را در آغوش كشيد و ببوسيد و پرسيدن گرفت كه : چگونه آمدى و آن كسان كه در وطن گذاشتى چونند و در راه بر تو چه گذشت ؟ و ريش او بگرفت و آن مرد اندكى آنجا بماند و برخاست و برفت . ابو اراكه با زياد گفت : اصلح اللّه الامير اين پيرمرد كه بود ؟ گفت : يكى از برادران ما از مردم شام است به زيارت ما آمده است پس ابو اراكه برخاست و به سراى بازآمد رشيد را در آن خانه ديد چنان كه گذاشته بودش و گفت : اكنون كه تو را اين علم است كه من بينم هر چه خواهى كن و هرطور كه خواهى نزد ما آى . ( 1 ) مؤلف گويد : ابو اراكهء مذكور از اصحاب امير المؤمنين عليه السّلام است و برقى او را در شمارهء اصحاب او از مردم يمن آورده است مانند اصبغ بن نباته و مالك اشتر و كميل بن زياد و خاندان ابى اراكه در رجال شيعه مشهورند و روات ائمّه در ميان آنها بسيار [ 1 ] مانند بشير نبّال و شجره و پسر ميمون بن ابى اراكه و اسحاق بن بشير و على بن شجره و حسن بن شجره و همه از مشاهير و ثقات اماميه و بزرگانند و اينكه ابو اراكه با رشيد كرد از روى استخفاف نبود بلكه بر خويش مىترسيد چون زياد بن أبيه سخت در طلب رشيد و امثال وى بود از شيعهء أمير المؤمنين عليه السّلام براى شكنجه و آزار آنها و هر كس اعانت كند يا ضيافت يا پناه دهد ايشان را . و از اينجا بزرگوارى و جوانمردى هانى دانسته مىشود كه مسلم بن عقيل - عليه الرّحمة - را به مهمانى پذيرفت و پناه داد و در خانهء خود و جان خويش فداى او كرد طيّب اللّه رمسه و انزله حظيرة و قدسه . ( 2 ) و شيخ كشّى از ابى حيّان بجلى از قنواء دختر رشيد هجرى روايت كرده است ابو حيان گفت : با قنوا گفتم : آنچه از پدرت شنيدى مرا بر آن آگاه كن . گفت : از پدرم شنيدم مىگفت : خبر داد مرا امير المؤمنين عليه السّلام و گفت : اى رشيد صبر تو چگونه است وقتى اين حرامزاده كه بنى اميه او را به خود ملحق كرده‌اند تو را بطلبد و دست و پاى و زبان تو ببرد ؟ گفتم : يا امير المؤمنين سرانجام بهشت است فرمود : تو با منى در دنيا و آخرت . دختر رشيد گفت : روزگار بگذشت تا عبيد الله [ 2 ] بن زياد وعىّ سوى او فرستاد و او را به بيزارى از امير المؤمنين عليه السّلام بخواند او امتناع كرد ابن زياد گفت : به چه نوع خواهى تو را بكشم ؟ گفت : خليل من خبر داد كه مرا مىخوانى به بيزارى از وى و من بيزارى نمىجويم پس دست و پاى و زبان مرا مىبرى گفت : قسم به خدا قول او را

--> [ 1 ] حضرت امام حسن عليه السّلام با معاويه صلح كرد تا اين گونه مردم به خلاف برنخيزند به تقيّه عمل كنند و گرنه معاويه همه را مستأصل مىكرد و يك تن مؤمن نمىماند و اين همه شيعه كه بعد از اين از كوفه برخاستند بازماندهء همانهايند كه با ولات بنى اميه مدارا كردند و حسن عليه السّلام فرموده بود : « هذا ابقى لكم » . [ 2 ] عبيد الله سهو راوى است و صحيح همان زياد است .